لوسی بوله، مدرس فلسفه
چالشهای نظری: پیوند دادن ابعاد وجودی، اخلاقی و سیاسی تجربهی جنگ در خود زندگینامهی دو بووار، به منظور درک این که چگونه تجربهی زیستهی جنگ، مسیر و محتوای کار فلسفی را شکل میدهد هم در سطح اندیشهی تأملی و نظری به ویژه بازنگری در فلسفهی تاریخ هگل و هم در سطح تعهد عملی در مبارزه با فاشیسم، امپریالیسم، نسلکشی، تجاوز جنگی و استعمار، از طریق برساختن یک اتوس، یعنی اتوس روشنفکر متعهد.
مقدمه:
«به این ترتیب بزرگان ما به ما دستور میدادند حتی فکر وقوع یک جنگ را هم نکنیم. سارتر تخیل بسیار قدرتمندی داشت و این تخیل بیش از حد به هراس تمایل داشت بنابراین نتوانست کاملا از این دستور پیروی کند؛ تصاویری از ذهنش عبور میکرد که برخی از آنها در رمان تهوع بازتاب یافتهاند؛ شهرهایی در آشوب، همهی پردههای آهنی کشیده شده، خون در چهارراهها و روی سس مایونز فروشگاههای گوشت. من با شوق به دنبال رویای اسکیزوفرنیک خود میرفتم. جهان وجود داشت، مانند شیی با چینخوردگیهای بیشمار که کشف آن همیشه نوعی ماجراجویی بود اما نه به عنوان میدانی از نیروها که بخواهند مرا ناکام کنند.»
با این کلمات، سیمون دو بووار رفتار خود را در مواجهه با ورود به جنگ، در سپیدهدم جنگ جهانی دوم، بازگو میکند. در کتاب نیروی دوران بلوغ، او یادآوری میکند که سارتر از واژهی «اسکیزوفرنی» برای توصیف رفتار خود در برابر واقعیت استفاده میکرد؛ رفتاری که شامل حفظ پروژهی زندگی به هر قیمت، با وجود واقعیاتی بود که بر او تحمیل میشد. این نگرش قدیمی در دو بووار، در لحظهی آغاز جنگ جهانی دوم به اوج خود میرسد. در واقع، در جریان شادمانیی که در نیروی دوران بلوغ میدرخشد، یک گسست یا نقطهی بازگشتناپذیر شکل میگیرد، جایی که تخیل عقب مینشیند. تصور این که او از خوشبختی، آینده یا برنامههایش در میانهی جوانی دست بکشد برایش غیرممکن است. رفتار اسکیزوفرنیک بووار در نیروی دوران بلوغ نشاندهندهی امتناع او از تسلیم شدن در برابر نیروی واقعیتها است. کل خاطرات او، گذر از نگرش اسکیزوفرنیک نیروی دوران بلوغ که قصد دارد فراسوی خود را به رغم واقعیت تحمیل کند، به نیروی واقعیات است، جایی که واقعیت به مرکز یک نیروی مرکزگرا بدل میشود و فراسوی سوژه را به سمت نظم تحمیلی که باید آن را فراسوی خود ساخت هدایت میکند.
خاطرات نیروی دوران بلوغ به دو بخش تقسیم میشوند: بخش نخست، شرح کامل خوشبختی او در جریان آزادی است که پس از انتصاب به مقام استادی فلسفه در مارسی اتفاق میافتد و بخش دوم، روزنامهی جنگ اوست که بازنویسی آن در جلد دوم خاطرات صورت گرفته و همچنان بدون بازنویسی در مجموعهی سفید گالیمار به چاپ رسیده است. به این ترتیب، تجربهی جنگ به نظر میرسد که در اساس پروژهی نوشتار خاطرات دو بووار جایگاه ساختاری دارد. کامیل داژون نیز در اجرای سال گذشتهی خود در نمایش نیروهای زنده در تئاتر اودئون این فرضیه را مطرح کرده است. به باور او، جنگ الجزایر نقطهی آغاز نوشتن خاطرات دو بووار است و زندگی یک انسان از دل یک گسست اولیه بازخوانی میشود: جنگ جهانی اول در دوران کودکی که تکرار میشود و لکنت دارد، سپس با جنگ جهانی دوم و در ادامه با جنگ الجزایر.
زوج دو بووار و سارتر با رد هر گونه ستم و بیگانگی، مبارزه علیه امپریالیسم، استعمار و هر نوع امتیاز را که در آن گروهی فراسوی دیگری را نادیده میگیرد تا او را در موقعیت پایین نگهدارد از سر میگیرند. در این چارچوب، کل جریان فکری راستگرایانه توسط این زوج به چالش کشیده میشود زیرا به توجیه و تأیید امتیازات میپردازد؛ همانطور که بووار در پیشگفتار کتاب آیا باید ساد را سوزاند؟ در سال ۱۹۵۵ بیان میکند.
مسئلهای که در اینجا برای ما اهمیت دارد این است که بفهمیم چه چیزی در خودزندگینامهی دو بووار باعث گذار از موضع کنارهگیری و فاصلهگیری از واقعیت به موضعی محکم از تعهد میشود از طریق بازتعریف اتوس روشنفکر و پراکسیس او. به عبارت دیگر هدف این است که درک کنیم تجربهی جنگ چگونه باعث تغییر یک فلسفهی ایدهآلیستی و نگرشی فاصلهگیر به فلسفهی تعهد میشود، فلسفهای که چهرهی روشنفکر را به طور کامل بازتعریف میکند. این گذار را میتوان در نوشتار خاطرات بووار مشاهده کرد، در گذر از نیروی دوران بلوغ به نیروی واقعیات.
برای رسیدن به این مهم، ابتدا به روند کنار گذاشتن واقعیت توسط دو بووار در هنگام ورود به جنگ ۱۹۳۹میلادی توجه خواهیم کرد، یعنی امتناع او از پذیرفتن فروپاشی خوشبختیاش، سپس به اصطلاح «اسکیزوفرنی» که سارتر برای توصیف مقاومت دوبووار در برابر تغییر پروژهاش به رغم قدرت واقعیت به کار برده بازمیگردیم و نشان خواهیم داد که چگونه حس ناتوانی او را به چنین فاصلهگیریی واداشت. در مرحلهی بعدی، خواهیم دید که گذار از نیروی دوران بلوغ به نیروی واقعیات صرفا پذیرش واقعیت نیست بلکه بازتعریف اتوس جدید به همراه یک پراکسیس است، موضعی که روشنفکر در زمان جنگ باید اتخاذ کند به ویژه در جنگ الجزایر سپس جنگ ویتنام، منازعهی اسراییل و فلسطین و همچنان در برابر هر نوع ستمی که بتواند فراسوی دیگران را محدود سازد.
رویای اسکیزوفرنیک بووار در نیروی دوران بلوغ که هدفش غلبه بر مقاومت واقعیت برای پیشبرد پروژهی زندگی است شکافی عمیق ایجاد میکند و باعث میشود خود او نسبت به خود فاصلهای پنهان داشته باشد. به همین ترتیب، ناتوانی او در مواجهه با شروع جنگ او را به نوعی دوری و انتزاع کشاند که با نیروی امید به صلحی جاودانه همراه شد: «لیگ اقدام فرانسه، جوانان میهنپرست، همبستگی فرانسه،UNC و صلیبهای آتش در طول جنوری در بولوار راسپای، بولوار سنژرمن و نزدیکی مجلس نمایندگان به درگیری پرداختند. […] من تنها از دور ماجرا را دنبال میکردم؛ مطمئن بودم که به من مربوط نیست. پس از طوفان، آرامش فراخواهد رسید؛ به نظر میرسید که نگرانی دربارهی این آشوبها بیهوده است چرا که به هر حال نمیتوانستم کاری انجام دهم. در سراسر اروپا فاشیسم قوی میشد و جنگ در حال رسیدن بود؛ من در صلحی ابدی مستقر مانده بودم.»
مرلو پونتی در مقالهی «جنگ رخ داد» گردآوری شده در مجموعهی معنا و بیمعنایی، به همین کوربودگی اشاره میکند؛ همان کوربودگیای که نسل او داشت و صلح را به عنوان امری مسلم میدید نه دستاوردی. در چنین شرایطی، جنگ به مثابهی گسستی در دل بیخیالی نسلی است که تصور میکرد جنگ پایان یافته است.
این شبح، به عنوان یک شبح همیشه در حال بازگشت است و هرگز به طور کامل از میان نمیرود؛ او مدام تهدید میکند که بر زندگی ما سایه بیفکند. رفتار سارتر در آغاز دفترهای جنگ عجیب نیز نشاندهندهی فاصلهی او با تجربهی واقعی جنگ است؛ نه این که او عمدا فاصله گرفته باشد بلکه به نظر میرسد خود تجربه از دست او فرار میکند. سارتر میخواهد با جنگ برخوردی از نوع رواقیون کند، اما در واقع جنگ را به طور واقعی حس نمیکند، از همین روست که اصطلاح «جنگ عجیب» را به کار میبرد: «جنگی شبحوار. جنگی به سبک کافکا. نمیتوانم آن را احساس کنم، از دستم میگریزد.» (ص. ۳۵) یا «برای این که جنگ را حس کنم، باید نامههایی از کاستور دریافت کنم؛ او در جنگ است، من نه.» (ص. ۳۵)
در حالی که دو بووار رفتار خود را در ورود به جنگ اسکیزوفرنیک میداند، سارتر خود را رواقی مینامد: «در سپتامبر ۱۹۳۹میلادی گفتم: «جنگ را تحمل میکنم و میپذیرم، مثل وبا. اما این دیدگاه نادرست بود، همانطور که کاستور این را به من نشان داد. جنگ وبا نیست. جنگ یک واقعیت انسانی است که از ارادههای آزاد انسانها پدید میآید. نمیتوان آن را مانند یک بیماری دردناک دانست که در برابرش باید صرفا با خونسردی استوایی مقاومت کرد.» (ص. ۲۳)
مفهوم رواقیگری نیز نوعی فاصلهگیری را در خود دارد، اما این فاصلهگیری فعال است نه منفعل. این فاصله نه انکار واقعیت است و نه گریز از آن، آن گونه که دو بووار از «اسکیزوفرنی» سخن میگوید. انسان رواقی واقعیتی را که با آن روبهروست پنهان نمیکند بلکه با نوعی آرامش درونی و رهایی از وابستگیهای هیجانی (آتاراکسیا) با آن مواجه میشود. در مقابل، دو بووار تصریح میکند که در آستانهی ورود به جنگ، عمدا تخیل خود را مسدود کرده بود. او از باور کردن جنگ سر باز میزد و به این ترتیب در «صلحی ابدی» زندگی میکرد. این نخواستن دیدن، در آغاز بخش دوم نیروی دوران بلوغ آشکار میشود؛ جایی که عقبنشینی تخیل رخ میدهد؛ «در آغاز تابستان۱۹۳۹میلادی ، هنوز کاملا از امید دست نکشیده بودم.» صدایی لجوج در درونم زمزمه میکرد: «این برای من اتفاق نخواهد افتاد؛ نه جنگ، نه برای من.» هیتلر جرات حمله به لهستان را نخواهد داشت؛ پیمان سهجانبه سرانجام امضا میشود و او را میترساند. هنوز طرحهایی برای صلح در سر داشتم. […] [سارتر] به من هشدار میداد: «بهتر است با حقیقت روبهرو شوی؛ وگرنه روزی که حقیقت آشکار شود، آمادگی تحمل آن را نخواهی داشت و فرو خواهی ریخت.» اما چگونه میتوان برای مواجهه با وحشت آماده شد؟ به خودم میگفتم: «بیهوده است که بخواهم آن را رام کنم؛ تمام نیرویم را هدر میدهم و در نهایت مجبورم به صورت بداهه عمل کنم. عمدا تخیل خود را مسدود کردم.» (ص. ۴۸۱، چاپ مدرن فولی)
مفهوم نیرو، به کار گرفته شده در این خطوط، بیدرنگ یادآور دفترهای جوانی دو بووار است، جایی که میگوید: «من نیرویی خواهم ساخت که تا ابد در آن پناه خواهم گرفت.» بار دیگر، مفهوم «نیرو» را در عنوانهای خاطرات او میبینیم (نیروی سن، نیروهای امور) و همچنان در ایدهی یک میدان نیرو که در ابتدای این مقاله به آن اشاره شد. رفتار اسکیزوفرنیک به معنای آن بود که فرد خود را به عنوان یک نیرو در نظر بگیرد و چیزی نتواند بر آن اثر بگذارد. نپذیرفتن این که در جهان نیرویی مخالف نیروی او وجود دارد، ویژگی دوران نیروی دوران بلوغ بود، زمانی که دو بووار خود را به عنوان یک فراوجود (Transcendance) میدید که قادر است تمام مخالفتها و موانع را پشت سر بگذارد.
اما جنگ صرفا یک مانع ساده نیست که بتوان به تنهایی و آزادانه از آن گذشت؛ جنگ به عنوان واقعیتی قطعی و اجتنابناپذیر بر انسان تحمیل میشود. مفهوم «نیرو» در فلسفهی لایبنیتس ریشه دارد و دو بووار نیز پایاننامهی خود را به مطالعهی لایبنیتس اختصاص داد. همانطور که ریولایگ در درسهای متافیزیک آلمانی نشان میدهد، هر موناد، به عنوان حامل یک نیرو، خود محدود به نیروهای دیگری است که قدرتش را محدود میکنند. کامیل داژن با نامگذاری نمایشنامهی خود دربارهی خاطرات بووار به عنوان نیروهای زنده، به همین مفهوم اشاره کرده است.
در واقع، اسطورهی ارادهی استوار دو بوواری بیپایه نیست، اما میتواند ما را از لغزشها و تردیدهای اراده و خطر افتادن در انفعال و وجودگرایی محض که در سراسر خاطرات دیده میشود، غافل کند. خواندن خاطرات بووار به عنوان یک مبارزه، به عنوان به کارگیری یک نیرو در جدال با نیروهای دیگر، محور بسیاری از تحلیلهای این آثار است. در واقع، دانیل سالناو در کاستور جنگی نیز چهرهی دو بووار را از منظر مبارزه ترسیم میکند. بووار در مبارزه با تصادفی بودن رویدادها، با زمان و حتی با خود است. نیرویی که در دفترهای جوانی مورد اشاره قرار گرفته، نیروی مبارزه است.
خاطرات بووار جنگی برای فرایند نوشتن هستند، جنس دوم جنگی برای فراتر رفتن از محدودیتها و نوشتارهای متعهدانه، بیانگر ارادهای برای فراتر رفتن از نظم اجباری به نفع محرومان و علیه هرگونه امتیاز و برتری است: «آثار SDB و حتی رمانهایش، دارای این نشانهی جنگی هستند، تا جایی که صدایی در آن وجود دارد که هیچگاه خواننده را در آرامش نمیگذارد.» (پیشگفتار)
هوشیاری، نگرانی و روحیهی مبارزه، رفتار کاستور جنگی است، همان اصطلاحی که خود دو بووار در پشت یک عکس به ژاک لوران بوست نوشت. با این حال، اگر بخواهیم بووار را صرفا مبارزی فعال در نظر بگیریم، ممکن است گرفتار تصور «ارادهگرایی» شویم که اغلب به او نسبت داده شده است. همانطور که کیت کرکپاتریک و دانیل سالناو نشان دادهاند، نیروی ارادهای در کاستور جنگی وجود دارد، اما باید توجه داشت که خاطرات همچنان لغزشها، سردرگمیها و تردیدهای اراده در زمانهای دشوار را نیز نشان میدهند.
ارادهی محکم بووار، نشاندهندهی فراوجودی بودن او است، اما همواره باید تاکید کرد که این اراده نتیجهی رهایی از سکون و انفعال و گرفتار شدن در شرایط واقعی و نیروهای تاریخ است. برای رسیدن به این رهایی، انسان باید خود تجربهی افتادن در انفعال و بیحرکتی را داشته باشد، به خصوص وقتی که نیروهایش تحت فشار تاریخ از بین رفتهاند. انتخاب جبهه در جنگ روشن است، اما یافتن یک نگرش اخلاقی در مواجهه با تهدید صلح، دستاوردی است که باید به آن رسید. دو بووار با شفافیت فاصلهای را که نسبت به سیاست و تعهد داشت، بازگو میکند. او مینویسد: «ما نمیخواستیم به چرخ تاریخ دست بزنیم، اما امیدوار بودیم که آن در جهت درست میچرخد؛ وگرنه باید خیلی چیزها را زیر سوال میبردیم.» (ص. ۲۰۷)
دربارهی ۱۴ جولای ۱۹۳۵میلادی و جبههی مردمی: «با سارتر به باستیل رفتم؛ پنجصد هزار تن رژه رفتند، پرچمها را بالا بردند، آواز خواندند و فریاد زدند. ما تا حدی هیجان داشتیم، اما هیچوقت به ذهنمان خطور نکرد که همراه دیگران رژه برویم یا فریاد بزنیم. ما فقط تماشاگر بودیم.» (ص. ۲۴۹)
این نگرش فردگرایانه در سال ۱۹۳۶میلادی نیز ادامه یافت: «ما به جبههی مردمی امید داشتیم؛ از بیرون برای حفظ صلح و از داخل برای شروع حرکتی که روزی به سوسیالیسم واقعی برسد. ما پیروزی آن را مهم میدانستیم، اما فردگراییمان پیشروی ما را محدود میکرد و همان نگرش تماشاگرانه را حفظ کردیم.» (ص. ۳۰۳)
جنگ بنابراین مکانی است برای روبهرویی فلسفه با خشونت واقعیت. در نیروی دوران بلوغ، تغییر و گذر از اخلاق ایدهآلگرایانه و بورژوایی، به عبارتی که دو بووار با شفافیت بیان میکند، به سوی فهمی نوین از آزادی و به تبع آن نقش روشنفکر آشکار میشود. پس چگونه میتوان با برپایی یک «اتوس» تازه برای روشنفکر و عملی عملیاتی که هم اخلاقی باشد و هم سیاسی، نظم قهری موجود را فراتر برد؟
در مرحلهی بعد، قصد داریم بررسی کنیم که جنگ چگونه فلسفه را تحت تأثیر قرار میدهد. در دوران جنگ، دو بووار به مطالعهی هگل میپردازد، اما در مواجهه با بحران، پناه بردن به جهانشمول دیگر کارایی ندارد و سبب میشود مفهوم آزادی بازتعریف شود: «من به خواندن هگل ادامه دادم و شروع به درک بهتر او کردم؛ جزئیاتش مرا شگفتزده میکرد؛ کل نظامش گیجکننده بود. وسوسه میشد که خودم را در جهانشمول حل کنم و زندگی خود را از نگاه پایان تاریخ ببینم؛ اما کوچکترین احساساتم، امید، خشم، انتظار و اضطراب، همه این فرارها را نقض میکردند؛ فرار به جهانشمول تنها بخشی از تجربهی شخصی من بود.»
با فاصله گرفتن از هگل، دو بووار با چیزی روبهرو میشود که آن را روی دیگر وابستگی مینامد، یعنی مسوولیت فردی. پس از جنگ، او در کتاب برای اخلاق ابهام میگوید که هیچ آزادی فردی کامل نیست و خوشبختی شخصی نیز غیرممکن است اگر دیگران آزاد نباشند. درس جنگ این است که آزادی واقعی همیشه با آزادی دیگران مرتبط است و تعالی ما باید دیگران را آزاد کند. این نگرش همان چیزی است که مبارزهی زنان را در ۱۹۴۹میلادی شکل میدهد.
جنگ چهرهی روشنفکر و فلسفهی عملی را تغییر میدهد. تعهد دیگر تنها گوشهای از تفکر نیست، بلکه قلب آن میشود. در جنگ الجزایر، بووار با ژیزل هالیمی علیه تجاوزهای جنگی و شکنجهها قلم میزند و عدالت را بر سرکوب سیاسی نظام استعماری پیروز میکند. همین روند در جنگ ویتنام و درگیری اسراییل-فلسطین نیز دیده میشود: «روشنفکر شاهدی است که برای عدالت میجنگد.»
زوج دو بووار و سارتر در این جنگها، هر گونه ظلم، استعمار و امپریالیسم را رد میکنند. کتاب «Tout compte fait» نه تنها جنگها را بازگو میکند بلکه مبارزهی طبقاتی را نیز از طریق داستان رسواییهای کارخانهای نشان میدهد. این همان فلسفهی متعهد بووار است که اجازه نمیدهد خودخواهی و امتیازهای ویژه، تعالی دیگران را نادیده بگیرد. این نگرش، معنا و هدف فعالیتهای او و سارتر در خاطرات است، چه در «La Force des Choses» و چه در «Tout compte fait».
