سید حسین اشراق
چکیده
جنگ، بهمثابهی پدیدهای تاریخی، اخلاقی و هستیشناختی، همواره عرصهی تلاقیِ تراژیکِ خرد و خشونت و میدانِ سنجشِ ظرفیتِ انسان برای معنا، عدالت و همزیستی بوده است. در «جهانِ درهمشکسته»ی ما، که در آن پیوندهای معنا، اخلاق و تفاهم انسانی در معرض فرسایش و گسست قرار گرفتهاند، تأمل فلسفی دربارهی جنگ ضرورتِ تازهای مییابد. این نوشتار با رویکرد فلسفهی میانفرهنگی میکوشد نشان دهد که چگونه گفتوگو میان سنتهای فلسفی شرق و غرب میتواند راهی برای بازاندیشی در نسبت میان عدالت، اخلاق و مسوولیت انسانی بگشاید. در پرتو نگرشی که به تعبیر رازی بر «برابری انسانها» تاکید دارد، مسئلهی جنگ از سطح تقابلهای تاریخی فراتر میرود و به پرسشی دربارهی امکانِ همفهمی، «دلواپسی برای دیگری»، و احیای بنیادهای انسانیت بدل میشود. از این منظر، فلسفهی میانفرهنگی نه تنها نقدی بر خشونت، بلکه کوششی برای بازیابی افق گفتوگوی برابر و گشودن چشماندازی نو در امکان زیست مشترک است. یافتهها نشان میدهد که در پرتو این رویکرد، مواجهه با خشونت بهجای انکار واقعیتهای سیاسی، میتواند به راهی برای بازسازی معنای اخلاقی بودن در جهان و بازیافت پیوند انسان با انسان تبدیل شود.
مقدمه:
مسئلهی جنگ همواره در تاریخ اندیشهی بشری جایگاهی محوری داشته و بهمثابهی «مسئلهی فلسفیای که عمل انسانی قابل داوری را دربرمیگیرد» (Demir, ۲۰۱۶: ۳۰) توصیف شده است. جنگ تنها پدیدهای نظامی نیست، بلکه مسئلهای اخلاقی و فلسفی است که ریشه در باورها، اندیشهها و نظامهای فکری انسان دارد.
در سنتهای گوناگون فلسفی، برداشت از جنگ متفاوت است، با اینحال بیشتر آنها بر یک اصل مشترک تاکید دارند: نقش بنیادین اخلاق و خرد در مهار خشونت و برقراری نظم انسانی که بتواند تداوم زندگی و تفاهم میان انسانها را ممکن سازد. در چین باستان، سونتزو در هنر جنگ، جنگ را با «قانون اخلاقی» (Sun, ۲۰۰۰: ۱۴) پیوند میدهد و آن را بخشی از نظم و عدالت انسانی میداند. در یونان باستان هراکلیتوس معتقد است که «جنگ پدر همهی چیزهاست» (Dougherty, ۲۰۱۰: ۵۱). سقراط جنگ را بهگونهای کلی «نزاع با زور» تعریف میکند. در روم باستان نیز سیسرو «جنگ را نزاع با زور» (Reichberg et al., ۲۰۰۶: ۳۹۳) میشمارد، هرچند رویکرد او بیشتر به سیاست عملی و اخلاقی گرایش دارد.
در دوران جدید، هوگو گروتیوس جنگ را «ضرورت شیطانی» معرفی میکند و تاکید میورزد که «صدای عدالت در میان صداهای گلولهها خاموش نخواهد شد» (Murphy, 1982: 480). دنیس دیدرو جنگ را «یک بیماری تشنجآور و خشونتآمیز در پیکرهی سیاست» (Wright, ۱۹۴۲: ۱۰) مینامد و کارل فون کلاوزویتس آن را «ادامهی سیاست به وسیلهی دیگر» (Clausewitz, ۱۹۷۶: ۸۷) میداند. هگل در فلسفهی تاریخ نقش «جنگ مشروط» (Browning, ۲۰۲۳: ۹۳) را در تحولات تاریخی بازتاب میدهد و ولتر نیز از «قحطی، طاعون و جنگ بهعنوان سه عامل مشهور این جهان بدبخت» (Voltaire, ۱۸۸۳: ۷۳) یاد کرده است.
از نخستین تأملات فلسفی در دوران باستان تا مباحث انتقادی در عصر معاصر، جنگ بیشتر بهعنوان شکست عدالت و نظم اجتماعی فهم شده است. این واقعیت نشان میدهد که جنگ نه تنها یک پدیدهی نظامی، بلکه مسئلهای فلسفی و اخلاقی است که ریشه در باورها، ایدهها و نظامهای فکری انسانها دارد.
______
.نویسنده و پژوهشگر فلسفه
ORCID: 0009- 0006- 2459 – 4271
E- Mail: eshraq@nebras.eu
2. ابوبکر محمد بن زکریای رازی (۸۶۵ – ۹۲۵ م)
3. Sun Tzu (c. 544 – 496 BCE)
4. The Art of War
5. Heraclitus (c. 535 – c. 475 BCE)
بنابراین، برای درک جامعتر علل و پیامدهای جنگ، لازم است دیدگاههای سادهانگارانه دربارهی جنگ و صلح نقد و بازاندیشی شوند، زیرا «جنگ محصول باورها و ایدههاست و اجتنابناپذیر نیست، اما عوامل
بسیاری آن را جذاب میسازند» (Moseley, ۲۰۰۲: ۲). به همین دلیل تاکید میشود که «انسان نمیتواند تنها با عقل جنگ را از بین ببرد؛ برای انجام این کار، فرهنگها باید تغییر کنند و نیروهایی ایجاد شوند که ارزش یا جلال ضمنی جنگ را کاهش دهند» (Moseley, ۲۰۰۲: ۳).
در عصر حاضر، پیچیدگیهای ژئوپولیتیکی، ظهور ایدئولوژیهای افراطی و بحرانهای امنیت انسانی، ضرورت بازاندیشی فلسفی را دوچندان کرده است. فلسفهی میانفرهنگی با تاکید بر احترام به تفاوتها و امکان گفتوگوی آزاد و برابر میان فرهنگها، میتواند پاسخی نظری و عملی به این بحرانها ارائه کند. فلسفه، همانگونه که برتراند راسل بیان میکند، «چنگال باورهای بدون نقد را سست میکند و ذهن را به مجموعهای آزادکننده از امکانات جدید برای کاوش باز میگشاید» (Payne, ۲۰۰۳: ۸). این سخن زمانی معنا مییابد که ارزش فلسفه در پیوند با «عدم قطعیت» فهم شود و قابلیت پرسشگری آن متوجه جزمهایی گردد که به خشونت میانجامند؛ امری که بهروشنی با محتوای فلسفهی میانفرهنگی سازگار است. وظیفهی مهمی که بر عهدهی فیلسوفان قرار دارد همان است که جان جک کولگن یادآور میشود: «فیلسوفان تنها پیونددهندگان بزرگاند؛ چرا که ما میکوشیم تا هر کس را با هر کس دیگر و هر چیز در جهان پیرامون او پیوند دهیم» (Kultgen, ۱۹۷۲: ۱۸۷).
بنا بر این، فیلسوفان باید بررسی جنگ را در تمامی ابعاد آن دنبال کنند؛ نه تنها در سطح مسائل اخلاقی و سیاسی، بلکه در نسبت آن با بنیانهای معرفتشناختی و انسانشناختیای که در فلسفه طرح شدهاند. زیرا سیاستمداران، هرچند خود آگاه نباشند، اغلب تحت تأثیر چنین مبانی نظری عمل میکنند. ازاینرو، فیلسوفان ناگزیرند پیامدهای دیدگاههای متفاوت دربارهی طبیعت انسان، امکان شناخت، و تبیینهای فلسفی از قدرت و خشونت را تحلیل کنند تا چشماندازی میانرشتهای برای فهم این پدیدهی پیچیده فراهم آید.
پیشینه پژوهش:
بحثهای فلسفی پیرامون جنگ و صلح ریشهای دیرینه دارند و از دوران باستان تا کنون همواره در پی درک ریشهها و پیامدهای نزاع انسانی بودهاند. در سنت فلسفی غرب، محوریت عقلانیت، اخلاق و حقوق بینالملل بهعنوان ابزارهایی برای تحقق صلح و محدودکردن خشونت برجسته شده است. از سوی دیگر، تحلیلهای منتقدانه، همچون دیدگاههای مارکسیستی و مکتب فرانکفورت، بر خشونت ساختاری، تضادهای اجتماعی و پیامدهای قدرت تاکید دارند و نشان میدهند که جنگ تنها محصول اختلاف فردی نیست، بلکه نتیجهی نابرابریها و مناسبات اجتماعی است.
در فلسفهی معاصر غرب، بحثها بر نسبت میان خشونت و قدرت، الزامهای اخلاقی و امکان کاهش نزاعها از طریق خرد و گفتوگو تمرکز دارند. این دیدگاهها اهمیت بازاندیشی فلسفی در فهم جنگ و صلح و ضرورت نقد باورها و ساختارهای اجتماعی را برجسته میکنند.
سنتهای فلسفی غیرغربی نیز سهم قابلتوجهی در فهم عدالت و تعامل انسانی دارند. در این سنتها، تاکید بر عدالت، عقلانیت و اصول اخلاقی، چارچوب نظری برای تحلیل روابط انسانی و پیامدهای نزاع اجتماعی فراهم میکند. با این حال، بازخوانی این میراث در افق میانفرهنگی و بررسی امکان تعامل مفاهیم فلسفی شرق و غرب هنوز محدود و پراکنده است.
این مقاله با رویکرد تحلیلی-تفسیری و روش مقایسهای میانفرهنگی، در پی بازنمایی و تلفیق این سنتها در بستر گفتوگوی میان فرهنگهاست. هدف، نه تنها شناسایی مفاهیم کلیدی فلسفهی جنگ و صلح، بلکه تحلیل امکان انتقال و تعامل آنها در زمینههای فرهنگی متفاوت است. به این ترتیب، پژوهش حاضر کوشیده است فهم چندوجهی و عملی از فلسفهی جنگ ارائه دهد و نشان دهد چگونه بازخوانی فلسفی میتواند ابزارهای نظری و عملی برای کاهش خشونت و ترویج گفتوگوی انسانی فراهم آورد.
روششناسی:
پژوهش حاضر ماهیت نظری ـ تحلیلی دارد و بر پایهی روش تفسیر هرمنوتیکی و تحلیل انتقادی متون کلاسیک و معاصر سامان یافته است. روش هرمنوتیکی امکان فهم عمیق متنها و سنتهای فلسفی مختلف را فراهم میآورد و به تحلیل لایههای معنایی و ارزشهای فرهنگی موجود در آنها میپردازد. همچنین، مقایسه میان دیدگاههای فلسفی شرق و غرب، زمینهای برای بازخوانی و تلفیق مفاهیم در چارچوب فلسفهی میانفرهنگی فراهم میکند. این رویکرد، نه تنها نقد جنگ و خشونت را ممکن میسازد، بلکه راهکارهایی برای ارتقای گفتوگوی انسانی و تعامل میان فرهنگها ارائه میدهد.
چارچوب نظری و مروری بر ادبیات:
چارچوب نظری مقاله بر فلسفهی میانفرهنگی استوار است؛ رویکردی که بر انسانیت مشترک، ضرورت گفتوگوی برابر و عبور از مرزهای سیاسی و فرهنگی در تحلیل جنگ و خشونت تاکید میکند. فلسفهی میانفرهنگی با تمرکز بر فهم متقابل و بازشناسی تفاوتها، زمینه را برای تحلیل انتقادی خشونت، تعارض و بحرانهای انسانی در موقعیتهای جنگی و اجتماعی فراهم میآورد و در عین حال افقی برای امکان گفتوگوی انسانی میگشاید.
این رویکرد بر این فرض استوار است که:
- هیچ فرهنگ ناب و مستقل از دیگر فرهنگها وجود ندارد. همانگونه که همهی انسانها ــ فارغ از تفاوتها ــ برابر و برخوردار از کرامت ذاتیاند، فرهنگها نیز دارای ارزش برابرند، هرچند تمایزهای انکارناپذیری میان آنها وجود دارد. این تمایزها میتوانند به غنا بینجامند و نباید به تبعیض منتهی شوند (Mall, ۱۹۹۸: ۵۴).
- از همین منظر، هیچ نظام مفهومی را نمیتوان بیدلیل برتر دانست. هیلاری پاتنم بهدرستی یادآور میشود: «فلسفه همواره باید این پرسش را در مرکز توجه قرار دهد که انسان چگونه باید زندگی کند؛ و درست از همین منظر است که ما به تساهل و پلورالیسم ارزش مینهیم» (Putnam, ۱۹۹۵: ۱۰).
در همین راستا، اندیشههای کانت دربارهی صلح جهانی، یاسپرس دربارهی بحران معنا، آرنت دربارهی ماهیت خشونت، و هابرماس با مفهوم کنش ارتباطی، ابزارهای مفهومی بنیادینی برای فهم ابعاد اخلاقی، سیاسی و اجتماعی بحرانها عرضه کردهاند. این متفکران با تاکید بر ارزشهای انسانی، محدودیتهای معرفتی و ضرورت تعامل عقلانی، زمینهای برای تحلیل فلسفی خشونت و امکان گفتوگوی میانفرهنگی فراهم کردهاند. نقدهای پستمدرن بر روایتهای کلان نیز با برجستهکردن محدودیت ادعاهای معرفتی، امکان بازاندیشی در مفاهیم بنیادین فلسفه و بازتعریف چارچوبهای اخلاقی و اجتماعی را در افق میانفرهنگی فراهم میکنند. چنین رویکردی «هم مستلزم بازنگری در تاریخ فلسفه و پرهیز از روایتهای تکسویه و مرکزگراست و نیز نیازمند گشودن میدان به پُلیلوگ میان سنتهای گوناگون، چرا که هیچگاه یک زبان یا یک سنت یگانه برای فلسفه وجود نداشته است» (Wimmer, ۱۹۹۸: ۱۰).
________
1. Socrates (470 – 399 BCE)
2. Cicero (Marcus Tullius Cicero, 106 – 43 BCE)
3. Hugo Grotius (1583 – 1645)
4. Denis Diderot (1713 – 1784)
5. Carl von Clausewitz (1780 – 1831)
6. Georg Wilhelm Friedrich Hegel (1770 – 1831)
7. Voltaire (François-Marie Arouet, 1694 – 1778)
8. Bertrand Russell (1872 – 1970)
9. John Henry Kultgen (1925 – 2023)
بر همین اساس، بازخوانی دیدگاههای متفکران غیرغربی چون فارابی، ابنسینا، ابن مسکویه، ابنرشد و ابنخلدون دربارهی عدالت، عقلانیت و ساختار اجتماعی، میتواند ابزارهای نظری غنیای برای نقد خشونت و بازاندیشی فلسفی فراهم آورد. ترکیب این چشماندازها، چه در سنتهای غربی و چه فراتر از آن، چارچوب انتقادی و چندسویهای برای فهم پدیدهی جنگ و بحرانهای میانفرهنگی ایجاد میکند و میتواند راهکارهایی برای گفتوگو و حل تعارضات فرهنگی پیشنهاد دهد.
این چارچوب نه تنها زمینهی توسعهی پژوهشهای نظری را فراهم میآورد، بلکه میتواند به توسعهی پژوهشهای نظری و عملی در حوزهی فلسفهی میانفرهنگی کمک کند.
تحلیل و بحث:
همانطور که فیلسوف برجستهی معاصر، جان راولرز، «عدالت را نخستین فضیلت نهادهای اجتماعی و ساختار بنیادین جامعه» (Rawls, ۱۹۹۹: ۳) به شمار آورده است، صدای پرطنین او را میتوان در اعماق تاریخ جستجو کرد. «در سنت یونانی، هم افلاطون و نیز ارسطو عدالت را بهعنوان مهربانی و همچنین تمایل به پیروی از قانون تعریف میکردند» (Maurya, ۲۰۲۱: ۲۴۹)، چیزی که نبودِ آن نفی فضیلت اخلاقی و سرانجام معنای جنگ است.
در فلسفهی فارابی، بحث «میانهروی و دادگری» (فارابی، ۱۳۶۶: ۵۷) جایگاه کانونی دارد، و ابنسینا جنگ را پیامد جهل دانسته و «قانون و عدالت» (ابن سینا، ۱۹۶۰: ۴۴۱) برای صلح را حیاتی شمرده است؛ ابن مسکویه جنگ را منبع تمامی رذایل میداند و بر «اعتدال و تناسب» (ابن مسکویه، ۲۰۱۱: ۳۳۷) در جامعه تاکید میکند، و ابن رشد از برجسته شدن قانون برای دفع جور و به رسمیت شناسی «طبایع متفاوت آدمیان» (ابن رشد، ۱۳۷۶: ۵۰) سخن به میان میآورد و ابنخلدون نیز چرخههای تمدنی را با توجه به «زیان بخشی خشونت» (ابن خلدون، ۱۳۹۰: ۳۴۲) تحلیل میکند.
در دوران مدرن، هنگامی که کانت از «رهایی انسان از نابالغی خودساختهاش» (Kant, ۲۰۰۶: ۱۷) سخن میگوید، بحث «شجاعت برای بهرهبردن از خرد» را نیز برجسته میکند و از همین منظر، طرح «صلح پایدار» را ارائه میدهد. در فلسفهی قرن بیستم، یاسپرس برای نفی جنگ بر «مردود شمردن برتری و ارتباط با دیگری» (Jaspers, ۱۹۵۸: ۱۰۹) تاکید کرد، هانا آرنت خطر «جذابیت خشونت» (Arendt, ۱۹۷۰: ۸۱)را گوشزد نمود، و مکتب فرانکفورت بر نقد «قدرت صنعت فرهنگسازی» (آدورنو و هورکهایمر، ۱۳۸۴: ۲۳۶) تمرکز داشت. همچنین، فیلسوفان پستمدرن چون دریدا و لیوتار، در کنار «گرامیداشتِ تفاوتها» (اشراق، ۱۳۹۷: ۳۳۹)، نسبت به خطر ایدئولوژیک کردن حقیقت هشدار میدهند و بر «سپری شدن روایتهای کبیر روشنگری» (هوی، ۱۳۸۰: ۲۸۶) تاکید میکنند.
_____________
1. Hilary Whitehall Putnam (1926 – 2016)
2. Immanuel Kant (1724 – 1804)
3. Karl Jaspers (1883 – 1969)
4. Hannah Arendt (1906 – 1975)
5 .Jürgen Habermas (1929 – )
6 .John Rawls (1921 – 2002)
7. Plato (427 – 347 BCE)
8. Aristotle (384 – 322 BCE)
9. Al-Farabi (c. 872 – c. 950)
10. Avicenna (Ibn Sina, 980 – 1037)
11. Ibn Miskawayh (c. 932 – 1030)
12. Averroes (Ibn Rushd, 1126 – 1198)
همهی این تحلیلها نشان میدهند که به تعبیر هانا آرنت، خشونتِ جنگ با ناتوانی در تفکر و داوری، پیوند بنیادی دارد و آنچه او «ابتذال شر» مینامد، نیز از همین نسبت سرچشمه میگیرد. آرنت در مقالهی معروف خود با عنوان «اندیشیدن و ملاحظات اخلاقی» توضیح میدهد که ناتوانی یا بیمیلی آدولف آیشمان در تأمل بر پیامدهای اخلاقی واقعیِ اعمالش، او را به رفتاری سوق داد که بهطور رادیکال غیراخلاقی بود.
از دیدگاه هانا آرنت، مسئلهی بنیادین در افرادی مانند آیشمان «نه حماقت، بلکه ناتوانی شگفتانگیز و واقعی در تفکر» (Arendt, ۱۹۷۱: ۴۱۷) است. آرنت تفکر را فرایندی میداند که همواره دربرگیرندهی قضاوتهای اخلاقی و زیباشناختی است؛ به این معنا که ارتکاب شر تنها زمانی ممکن میشود که انسان از خوداندیشی و تفکر وجدانمحور رویگردان گردد. تفکری که تنها در پرتو فضای گفتوگومحور، منصفانه و متکی بر پذیرش «دیگری» میتواند پرورش یابد.
از این منظر، میتوان فقدان گفتوگوی میانفرهنگی و ناتوانی در پذیرش «دیگری» را ریشهی مشترک بسیاری از کژرویها، خشونتها و بحرانهای اخلاقی جهان معاصر دانست.
در چنین شرایطی، هم حقیقت و نیز عدالت دچار چالش میشوند؛ چرا که به قول لویناس، «حقیقت مستلزم عدالت است» (Levinas, ۱۹۶۹: ۹۰). به عبارت دیگر، عدم توجه به «دیگری» و فقدان گفتوگوی اخلاقی و میانفرهنگی نه تنها توان قضاوت و تفکر را محدود میکند، بلکه بنیاد خودِ حقیقت و عدالت را نیز متزلزل میسازد؛ این امر نشان میدهد که تحقق اخلاق و عدالت مستلزم فضایی است که در آن انسان با «دیگری» روبهرو شود، حضور او را بشناسد و در پرتو این مواجهه، امکان بازاندیشی، خودانتقادی و مسوولیتپذیری فراهم آید.
تجربهی زیستهی ما در افغانستان نیز بهگونهای تراژیک این حقیقت را بازمینماید. گروههای افراطی که کشتار انسانها، ویرانی شهرها، سوزاندن مکاتب و دانشگاهها، و نابودی روستاها را امرِ مقدس میپنداشتند، نه تنها قساوتی بیپایان را رقم زدند، بلکه هرگونه امکان گفتوگو را نیز از میان بردند. آنان با مطلقانگاری آمیخته به تمامیتخواهی، افق اندیشیدن را تیره ساختند. با این همه، در میان آوای گلوله و باروت و ویرانی، نیاز به اندیشیدن و گفتوگو در میان اهل دانش و دانشگاه هرگز منتفی دانسته نمیشد؛ بلکه در چارچوب فلسفهی میانفرهنگی، ترویجِ بهرسمیتشناسیِ تنوع، چندصدایی، و احترام به «دیگری» بهمثابهی ضرورتِ بنیادین برای زمانهی ما تلقی میگردید.
یافتههای پژوهش
این پژوهش، با تمرکز بر فلسفهی میانفرهنگی، چند یافتهی مهم را نشان میدهد که میتوان آنها را در چهار محور اصلی خلاصه کرد:
۱.فلسفهی میانفرهنگی بهمثابهی چارچوب انتقادی برای فهم خشونت
فلسفهی میانفرهنگی چارچوب انتقادی و در عین حال گشاینده برای تحلیل خشونت ارائه میدهد. این رویکرد با عبور از منطق سلطه، طرد و تبعیض، ریشههای معرفتی و فرهنگی خشونت را بررسی میکند و رابطهی آن را با باورها، هویت و ساختارهای قدرت آشکار میسازد. در این معنا، فلسفهی میانفرهنگی، فهم خشونت را فراتر از رفتارهای عملی برده و آن را در نسبت با ساختارهای فکری انسان تحلیل میکند.
۲. امکان گذر از منطق جنگ از رهگذر گفتوگوی برابر
_________
. Ibn Khaldun (1332 – 1406)
2. Hannah Arendt (1906 – 1975)
3. Jacques Derrida (1930 – 2004)
4. Jean-François Lyotard (1924 – 1998)
5. Thinking and Moral Considerations ( 1971 )
گفتوگو در چارچوب میانفرهنگی کنش بنیادین انسانی است که جایگزین منطق حذف، تقابل و سلطه میشود. تاکید بر گفتوگوی برابر و بهرسمیتشناسی متقابل امکان بازاندیشی در نسبت «خود» و «دیگری» را فراهم میآورد و راهی برای عبور از چرخهی دشمنی، خشونت و جنگ میگشاید. تجربههای معاصر در افغانستان نمونهای روشن از این ضرورت هستند، جایی که فقدان گفتوگوی انسانی به تشدید خشونت و بحران اجتماعی انجامید.
۳. بازخوانی میراث فلسفی در پرتو نگاه میانفرهنگی
بازنگری در سنت فلسفی غربی و غیرغربی نشان میدهد که مفاهیمی مانند عدالت، عقلانیت و گفتوگوی انسانی نه آرمانهای انتزاعی، بلکه ظرفیتهای زنده برای مقاومت در برابر خشونت و بازسازی همزیستی هستند. آموزههای فارابی، ابنسینا، ابن مسکویه، ابنرشد و ابنخلدون، در کنار متفکران کلاسیک و مدرن غربی، ابزارهای نظری غنی برای نقد خشونت و تبیین روابط انسانی فراهم میکنند. این بازخوانی، فلسفه را از درون به امکانهای تازهای برای بازسازی اخلاقی و اجتماعی میخواند.
۴. بحرانهای جهانی و احیای گفتوگوی انسانی
منازعات معاصر، از افغانستان تا دیگر مناطق بحرانزده جهان، بازتاب شکست در تحقق گفتوگوی میانفرهنگی هستند. این بحرانها نشاندهندهی انسداد فرهنگی و اخلاقی در برابر دیگریاند. تنها از رهگذر احیای گفتوگو، همفهمی و گشودگی متقابل است که میتوان از منطق خشونت فراتر رفت و افق انسانیتر مبتنی بر همزیستی و تفاهم میان فرهنگها ایجاد کرد. فلسفهی میانفرهنگی در این معنا، نه تنها نظریهای انتقادی، بلکه فراخوان عملی برای بازسازی اخلاقی، فرهنگی و معنوی جهان معاصر است.
نتیجهگیری:
جنگ پدیدهای با ریشههای عمیق فلسفی، اخلاقی و فرهنگی است. فروکاستن آن به سطح نظامی یا سیاسی، به معنای نادیدهگرفتن بُعد انسانی و وجودی آن است. فلسفهی میانفرهنگی با تکیه بر بنیانهای مشترک انسانیت و نقد روایتهای انحصارگر، میکوشد افق تازهای برای گفتوگوی برابر، کاهش خشونت و بازسازی معنای صلح بگشاید.
در جهان امروز، با وجود پیشرفت علمی و فناوری، جنگ همچنان تهدیدی بنیادین برای بشر است؛ تهدیدی که از فقدان خرد فلسفی، ضعف در فهم اخلاقی و ناتوانی در درک متقابل میان فرهنگها و قدرتها سرچشمه میگیرد. نمونههای آشکار آن را میتوان در بحرانهای انسانی و فرهنگی کشورهایی چون افغانستان مشاهده کرد؛ جایی که غیبت گفتوگوی میانفرهنگی به بازتولید خشونت و بیاعتمادی انجامیده است.
در این میان، فلسفهی میانفرهنگی با تاکید بر احترام به تفاوتها و پذیرش پلورالیسم فرهنگی، میکوشد میان هویتهای گوناگون پلهایی از تفاهم و همزیستی ایجاد کند؛ پلهایی که، همچون «رنگینکمان فرهنگها» (اشراق، ۱۳۶۹: ۴۷)، پیونددهندهی تنوعهای انسانیاند و زمینهی گذار از منطق تحمیل به منطق گفتوگو را فراهم میسازند.
در این چشمانداز، روز جهانی فلسفه یادآور مسوولیت اندیشهی فلسفی در برابر بحرانهای جهان معاصر است. فلسفه، اگر از انزوا بیرون آید، میتواند نیروی انتقادی و رهاییبخش در برابر جنگ، خشونت و بحرانهای فرهنگی باشد. از همینرو، فلسفهی میانفرهنگی نه شاخهای فرعی، بلکه پاسخ ضروری به نیاز زمانه است؛ رویکردی که با بازسازی پیوستهی عقلانیت انسانی و فرهنگی، افقهایی نو برای تحقق صلح پایدار و امنیت انسانی میگشاید.
جنگ در ژرفترین سطح خود، نشانهای از انحطاط خرد و فروپاشی فهم متقابل میان «خود» و «دیگری» است. رهایی از این وضعیت تنها از رهگذر احیای خرد فلسفی و تعمیق گفتوگوی میانفرهنگی ممکن میشود. در این مسیر، فلسفهی میانفرهنگی چشماندازی از جهانی ترسیم میکند که در آن اکولوژی معرفت و فرهنگ بر بنیاد عدالت فرهنگی و امنیت انسانی استوار گردد و جایگزین منازعه و سلطه شود.
پیشنهادات
تقویت فلسفهی میانفرهنگی بهعنوان رویکرد راهبردی در علوم انسانی و سیاستگذاریهای بینالمللی: فلسفهی میانفرهنگی، با تاکید بر بنیانهای مشترک انسانیت و گفتوگوی برابر، میتواند چارچوب انتقادی و سازنده برای مواجهه با خشونت و بحرانهای فرهنگی فراهم آورد و بهعنوان راهنمای نظری و عملی در طراحی سیاستهای بینالمللی مورد استفاده قرار گیرد.
بازخوانی متون فلسفی شرق و غرب در پرتو رویکرد میانفرهنگی: پژوهشگران میتوانند با بازخوانی متون کلاسیک و معاصر شرق و غرب ــ از فارابی و ابنسینا تا کانت و متفکران پستمدرن ــ و تحلیل آنها در افق میانفرهنگی، ریشههای عمیق خشونت و انحصارطلبی فرهنگی را شناسایی کرده و امکان شکلگیری گفتوگوی انسانی و فهم متقابل را فراهم کنند.
نقش فعال نهادهای آموزشی و دانشگاهها، بهویژه دانشگاه سوربن، در ترویج گفتوگوی انسانی و فرهنگی: دانشگاهها، بهویژه مراکز علمی پیشرو مانند سوربن، میتوانند با طراحی برنامههای پژوهشی و آموزشی مبتنی بر فلسفهی میانفرهنگی، زمینههای عملی برای کاهش خشونت و ایجاد فضای گفتوگوی انسانی فراهم کنند. این مؤسسات با بازسازی پیوستهی خرد فلسفی و فرهنگی، امکان تربیت نسلهایی از متفکران و سیاستگذاران را فراهم میآورند که توانایی پیوند میان فرهنگها و ارتقای امنیت انسانی را داشته باشند.
منابع فارسی:
آدرنو تئودور و هورکهایمر، ماکس. (1384 ،) دیالکتیک روشنگری، ترجمۀ مراد فرهادپور و امید مهرگان، تهران، گام نو
ابنخلدون، عبدالرحمن (۱۳۹۰). مقدمه ابنخلدون (جلد اول). ترجمۀ محمد پروین گنابادی. تهران: نشر الکترونیک کتابناک.
ابن رشد، ابوالولید محمد ( 1376 ). فصل المقال فى ما بين الحكمة و الشريعة من الاتصال، ترجمۀ سیدجعفر سجادی، تهران: امیرکبیر.
اشراق، سید حسین ( 1369). مفاهیم کلیدی در فلسفۀ میان فرهنگی، کابل: نشر تسامح.
اشراق، سید حسین ( 1397 ). در بارۀ فلسفۀ علوم اجتماعی، کابل: نشر عازم.
هوی، دیوید کازنز. (1380). فوکو در بوته نقد (م. یزدانجو، مترجم). تهران: نشر مرکز.
منابع انگلیسی:
Arendt, H. (1970). On violence. San Diego, New York, & London: Harcourt Brace Jovanovich.
Arendt, H. (1971). Thinking and moral considerations: A lecture. Social Research, 38(3), 417–446. The Johns Hopkins University Press. https://www.jstor.org/stable/40970069.
Clausewitz, Carl von (1976), On war. Translated by Michael Howard & Peter Paret, Princeton, Princeton University Press.
Browning, G. (2023). Hegel on death and war. Journal of Continental Philosophy, 4(1), 93–106.
Demir, A. (2016, November 29–30). The war as a philosophical problem. Paper presented at the 5th International Conference on Research in Humanities, Sociology and Education (RHSCE’16), London, UK. https://doi.org/10.15242/ICEHM.ED1116029.
Dougherty, J. P. (General Ed.), & McCoy, J. (Ed.). (2010). Early Greek philosophy: The Presocratics and the emergence of reason (Vol. 57, Studies in Philosophy and the History of Philosophy). Washington, DC: The Catholic University of America Press.
Kant, I. (2006). Toward perpetual peace and other writings on politics, peace, and history (P. Kleingeld, Ed.; D. L. Colclasure, Trans.; with essays by J. Waldron, M. W. Doyle, & A. W. Wood). Yale University Press.
Kultgen, J. (1972). In defense of Verstehen. Pacific Philosophical Quarterly, 53(2), 170–187. https://philpapers.org › rec › KULIDO.
Levinas, E. (1969). Totality and infinity. (A. Lingis, Trans.). Pittsburgh: Duquesne University Press.
Moseley, A. (2002). A philosophy of war. New York, NY: Algora Publishing.
Maurya, S. K. (2021). The concept of justice in reference with philosophies of Plato and Aristotle: A critical study. Journal of Liberty and International Affairs, 7(3), 250–266. https://doi.org/10.47305/JLIA21370250m.
Odiyo, B. (2018). Political and religious philosophy of Avicenna, and how it is practiced nowadays. Academia.edu. Retrieved from https://www.academia.edu/POLITICAL_AND_RELIG.
Payne, W. R. (2023). An introduction to philosophy. Bellevue College. https://creativecommons.org/licenses/by-nc/4.0/.
Rawls, John (1999). A Theory of Justice, revised edition, Cambridge, MA: Harvard University Press.
Reichberg, Gregory, Henrik Syse, and Endre Begby (eds.)) 2006(. The Ethics of War. Classic and Contemporary Readings. Malden, MA: Blackwell.
Sun Tzu (2000). The art of war: The oldest military treatise in the world (L. Giles, Trans., 1910). Leicester, England: Allandale Online Publishing. [Originally published ca. 5th century BCE].
منابع آلمانی :
Jaspers, K. (1958). Die Atombombe und die Zukunft der Menschheit. München: R. Piper & Co.
Mall, R. A. (1998). Das Konzept einer interkulturellen Philosophie. Polylog. Zeitschrift für interkulturelles Philosophieren, (1), 54–69. Wien: Wiener Gesellschaft für Interkulturelle Philosophie.
Murphy, Gornelius F. (1982). “The Grotian Version of World Order“, The American Journal of International Law, 76(3): 477-498.
Putnam, H. (1995). Pragmatismus – eine offene Frage (M. Suhr, Trans.). Frankfurt am Main: Suhrkamp.
Voltaire. (1838). Voltaire against war. The Advocate of Peace, 2(8), 79–80. https://www.jstor.org/stable/27886946
Wimmer, F. M. (1998). Thesen, Bedingungen und Aufgaben interkulturell orientierter Philosophie. Polylog. Zeitschrift für interkulturelles Philosophieren, 1, 1–17. Wien: Wiener Gesellschaft für interkulturelle Philosophie.
Wright, Q. (1942). A study of war (Vol. 1). Chicago, IL: University of Chicago Press.
منابع عربی:
ابن سينا. (1960). الشفاء: الإلهيات (ج 1، تحقيق جرج عنواتي وسليمان زايد). القاهرة: الهيئة العامة لشؤون المطابع الأميرية.
مسكويه، م. ب. ی. (2001). تهذيب الأخلاق (دراسة و تحقيق: عمار هلالي). بغداد–بيروت: منشورات الجمل.
فارابی، ابونصر محمد بن محمد (1366). السیاسات المدینه، مصحح: فوزی نجار، تهران: مکتبه دالزهرا.
