صدیقالله توحیدی، مدیر مسوول
آیا در زمانهای که جنگ به بخشی از خبرهای روزمره بدل شده است، هنوز میتوان اندیشید؟ این پرسش از نخستین لحظات اندیشیدن به این ویژه نامه ذهن مرا درگیر خود نمود. نه به این دلیل که پاسخ روشن یا قانع کنندهای برای آن داشته باشم، بلکه درست به این دلیل که هرچه بیشتر به آن فکر میکنم، احساس میکنم با پرسشی روبهرو هستم که گریزی از آن نیست. ما اغلب جنگ را در قالب آمار، تحلیلهای سیاسی یا نقشههای نظامی میبینیم؛ جنگ در این روایتها به مسئلهای دوردست تبدیل میشود؛ چیزی که دربارهاش صحبت میکنیم، اما با آن زندگی نمیکنیم. با این حال، واقعیت جنگ بسیار نزدیکتر و ملموستر از آن است که گمان میکنیم. جنگ در زبان ما نفوذ میکند، در تصاویر پر تکرار رسانهها جا خوش میکند و کمکم حساسیت ما را نسبت به رنج دیگران کاهش میدهد. شاید خطرناکترین جنبهی جنگ همین عادی شدن آن باشد؛ این که ویرانی، مرگ و آوارگی دیگر ما را متوقف نکند. در چنین وضعیتی، فلسفه چه کاری میتواند انجام دهد؟ من پاسخ روشنی برای این پرسش ندارم. اما احساس میکنم فلسفه، پیش از آنکه بخواهد راه حل ارائه دهد، از ما میخواهد بایستیم و فکر کنیم، نه برای آن که از واقعیت فاصله بگیریم، بلکه برای آن که دقیقتر به آن نگاه کنیم. فلسفه شاید یادآوری کند که جنگ فقط مجموعهای از تصمیمها و عملیات نیست، بلکه چیزی است که به بنیانهای اخلاقی، تاریخی و حتی معنای انسان بودن ضربه میزند. از هراکلیتوس که جنگ را پدر همه چیز میدانست تا تأملات کانت دربارهی تاریخ، قانون و صلح، این اندیشه همواره وجود داشته است که کشمکش و تضاد بخشی از تجربهی انسانی است. اما وقتی این اندیشهها را کنار تصاویر واقعیِ ویرانی میگذاریم، تردیدهای جدی سر برمیآورند. اگر جنگ بخشی از تاریخ بشر است، آیا باید آن را پذیرفت؟ اگر از دل فاجعه نظم یا قانون زاده میشود، آیا این بهمعنای توجیه رنج انسانهاست؟ این پرسشها ساده نیستند و شاید اصلا پاسخ نهایی نداشته باشند. آن چه بیش از همه ذهن مرا درگیر میکند، فاصلهای است که میان اندیشیدن و رنج واقعی وجود دارد. چگونه میتوان درباره جنگ نوشت و اندیشید، بی آن که درد کسانی را که زندگیشان در هم شکسته است نادیده گرفت؟ آیا خطر آن نیست که تأمل نظری، ناخواسته خشونت را به امری انتزاعی تبدیل کند؟ از سوی دیگر، اگر از ترس این خطر سکوت کنیم، اگر نپرسیم و نیندیشیم، چه چیزی جای آن را میگیرد؟ شاید تنها پذیرش بیچونوچرای وضع موجود. سنتهایی مانند بحث دربارهی جنگ عادلانه تلاش کردهاند مرزی اخلاقی در دل این خشونت ترسیم کنند؛ تمایزی میان دفاع و تجاوز، میان ضرورت و افراط. اما وقتی به واقعیتهای امروز نگاه میکنیم، این مرزها تا چه اندازه شکننده به نظر میرسند. وقتی غیر نظامیان قربانی میشوند و شهرها به ویرانه بدل میگردند، آیا هنوز میتوان با اطمینان از عدالت سخن گفت؟ یا باید پذیرفت که اخلاق در برابر واقعیت جنگ بارها به بنبست میرسد؟ نخستین شمارهی ویژهی آرمان نه ادعای پاسخگویی دارد و نه وعدهی قطعیت. آن چه در این مجموعه گرد آمده است، بیشتر حاصل تردید، نگرانی و پرسشگری است. پژوهشگران و دانشجویانی که در این شماره نوشتهاند، از زاویههای مختلف کوشیدهاند نشان دهند که جنگ تنها موضوعی برای تحلیل نظری نیست، بلکه زخمی است که اندیشه را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. زخمی که ما را وادار میکند دوباره درباره انسان، مسئولیت اخلاقی و امکان آینده فکر کنیم. برای من، این پرونده بیش از آنکه یک کار فکری صرف باشد، تلاشی است برای نادیده نگرفتن. برای این که عادت نکنیم، بیحس نشویم و خشونت را طبیعی نپنداریم. شاید فلسفه نتواند جلوی جنگ را بگیرد، اما شاید بتواند مانع از آن شود که ما کاملا تسلیم آن شویم. در نهایت، این پرسش را پیش روی شما میگذارم: آیا فلسفه میتواند دستکم به ما کمک کند انسان بمانیم، آن هم در جهانی که جنگ هر روز بیشتر بر آن سایه میاندازد؟
