فلسفه‌ورزی یعنی آموختن زیستن

مکارم داریوش در گفت‌وگو با آندره کنت اسپونویل، فیلسوف و نویسنده‌ی معاصر فرانسوی

آندره کنت اسپونویل، فیلسوف فرانسوی متولد ۱۹۵۲ در پاریس، از مهم‌ترین چهره‌های فلسفه امروز است. اندیشه‌ی او در ادامه‌ی سنتی انسان‌گرایانه، مادی و خردگرایانه قرار دارد، اما به دانشگاه و کتابخانه محدود نمی‌شود. او باور دارد که فلسفه باید در زندگی روزمره حضور داشته باشد و به پرسش‌ها و دغدغه‌های هر انسانی پاسخ دهد. به نظر اسپونویل، فلسفه تنها یک کار نظری یا انتزاعی نیست؛ بلکه تمرینی زنده است که کمک می‌کند جهان را بهتر بفهمیم، روشن‌تر فکر کنیم و آزادتر و آرام‌تر زندگی کنیم. نوشته‌ها و سخنان او ساده، شفاف و دقیق‌اند؛ شیوه‌ای که از متفکران بزرگی چون مونتنی، دکارت و پاسکال الهام گرفته، اما در عین حال راهی تازه و امروزی گشوده است. او موضوعاتی را بررسی می‌کند که برای همه انسآن‌ها مهم‌اند؛ خوشبختی و رنج، آزادی، عشق، اخلاق و معنویت، چه دینی و چه غیر دینی. اسپونویل می‌گوید، فلسفه بیش از آن‌که افزودن به دانسته‌های ما باشد، دعوتی است به اندیشیدن درباره آنچه می‌دانیم و آنچه نمی‌دانیم. فلسفه ما را وادار می‌کند وجود خود را بیازماییم، به محدودیت‌ها و فناپذیری‌مان آگاه شویم، میان خواسته‌ها و مسوولیت‌ها تعادل پیدا کنیم و با خرد و انسان‌دوستی در جهانی پیچیده زندگی کنیم. او همچنین بر مسوولیت فردی و جمعی تأکید دارد. برای اسپونویل، اندیشیدن، نوشتن و فلسفه‌ورزی راه‌هایی هستند برای آزاد نگه‌داشتن ذهن و پرورش یک زندگی متفکرانه، حتی در برابر بی‌عدالتی‌ها و بحرآن‌های زمانه. تأثیر او از مرزهای فرانسه فراتر رفته و بسیاری در اروپا و جهان از ایده‌هایش بهره برده‌اند؛ ایده‌هایی که ابزارهایی به ما می‌دهند تا در باره‌ی شرایط انسانی بیندیشیم، خرد خود را پرورش دهیم و اخلاقی عملی و قابل زیست در زندگی بسازیم.

داریوش: آقای آندره کنت اسپونویل، شما زندگی خود را وقف فلسفه کرده‌ و کوشیده‌اید فلسفه را در دسترس همگان قرار دهید. چگونه و در چه زمانی وارد دنیای فلسفه شدید، چه چیزی شما را به این مسیر کشاند و همچنان کدام فیلسوفان در آغاز بر اندیشه‌ی شما تأثیر گذاشت و تا هنوز هم الهام‌بخش هستند؟

اسپونویل: در خردسالی می‌خواستم نویسنده شوم؛ چون در آن سنین چیزی جز رمان نمی‌خواندم، خود را رمان‌نویس می‌پنداشتم. اما هنگامی که در حدود هفده ـ هجده سالگی با فلسفه آشنا شدم، دریافتم که فلسفه بسی جالب‌تر از داستان‌پردازی است. چه نیازی به اختراع قصه داریم، وقتی جهان واقعی، با تمام عظمت، شگفتی و پیچیدگی‌ها، خود به تنهایی کافی و جذاب است؟ افزون بر این، من چندان در زندگی و خوشبختی کامیاب نبودم، در حالی که در سال آخر دبیرستان دریافتم در فلسفه استعدادی دارم! فلسفه تنها درسی بود که همواره بهترین نمره را در آن می‌گرفتم، غالبا با چند امتیاز اختلاف نسبت به نفر دوم. بنابراین به‌جا دانستم که توان فکری‌ام را در خدمت ضعف زیستن خود قرار دهم. این خود فلسفه است؛ بهتر اندیشیدن برای بهتر زیستن. غالبا می‌گویم فلسفه یعنی اندیشیدن به زندگی و زیستن اندیشه‌ی خویش و هرچه زندگی دشوارتر شود، نیاز به فلسفه بیشتر می‌شود به‌ ویژه هنگامی که دشواری‌ها بیش از آن‌که به شرایط بیرونی مربوط باشند، به احوال درونی بازگردند. احوال من غالبا آمیخته به اضطراب یا اندوه بود؛ ناگزیر بودم بسیار بیندیشم تا اندکی شادی و آرامش دوباره ممکن شود. نخستین کتاب‌های فلسفی که خواندم، حتی پیش از سال آخر دبیرستان، اندیشه‌های بلز پاسکال، ترس و لرز کیرکگور) که هر دو را کشیش کاتولیک دبیرستانم، برنار فییه که بعدها دوستی بسیار عزیز باقی ماند، به من توصیه کرد) و اسطوره‌ سیزیف البر کامو بود. سه متفکر تراژیک، و شاید به همین دلیل سخت مورد پسند من افتادند و عمیقا مرا تحت تاثیر قرار دادند. سپس در سال آخر دبیرستان، به راهنمایی آموزگارم، پیر هِروه، تقریبا سراسر پدیدارشناسی ادراک اثر موریس مرلو پونتی و هستی و نیستی ژان‌ پل سارتر را خواندم. این آثار مرا به ‌شدت تحت تأثیر قرار دادند، بی‌آن‌که کاملا مرا قانع کنند: به گمانم چیزی از تراژدی و واقعیت در آن‌ها کم بود. باید بیفزایم که در میان این‌ها، مه ۱۹۶۸ رخ داد که من با شور و شوقی فراوان در آن شرکت کردم) شانزده ساله بودم و دانش‌آموز دبیرستانی در پاریس. (آن رویداد مرا در شور و شوق سیاسی غرق کرد، شوری که به گمانم جوآن‌ها امروز به دشواری می‌توانند تصوری از آن داشته باشند: سرشار از صداقت، سخاوت و ساده ‌لوحی. و چون هر شور و شوقی یک‌سو نگر است، آن شور مرا از دیانت نوجوانی‌ام دور کرد؛ نخست علاقه‌ام به خدا از میان رفت و سپس ایمانم. اما مارکس مرا شیفته ساخت، به‌ویژه در قرائت بسیار دقیق و حتی سخت‌گیرآن‌های که لویی آلتوسر از او به دست می‌داد. به این ترتیب، نوجوان مسیحی پانزده‌ساله، چند سال بعد، به کمونیستی فعال و فیلسوفی ماتریالیست بدل شد. البته کمونیسم برای من بیش از ده سال به درازا نکشید: در سال ۱۹۸۰، پس از چند سال مخالفت درونی، از حزب کمونیست بیرون آمدم، زیرا دیدم که این حزب از اتحاد چپ فاصله گرفته و در عین حال از گسستن پیوند خود با اتحاد شوروی ناتوان است. اما از حیث فلسفی همچنان ماتریالیست ماندم و هنوز هم هستم. این یعنی چه؟ یعنی همانند دموکریتوس، اپیکور، لامتری و مارکس باور دارم که هرآنچه وجود دارد مادی است؛ به عبارت دیگر، چیزی غیرمادی یا صرفا روحانی وجود ندارد: نه ایده‌های جدا از ماده، همچون افلاطون، و نه خدای غیرمادی، چنآن‌که در ارسطو یا در ادیان توحیدی یافت می‌شود. ماتریالیسم از این منظر چیزی جز الحاد پی‌گیرانه نیست.  اما این امر پیامدهای وجودی مهمی دارد: ماتریالیست بودن در روزگار ما یعنی قانع بودن به این‌که آنچه در من می‌اندیشد روح یا جوهری غیرمادی نیست، بلکه مغز است؛ مغزی که همچون هر اندام دیگر مادی است و با مرگ، نابودی کامل من را نیز در پی خواهد داشت. این یعنی برای بی‌خدایان و ماتریالیستان، وضع انسانی حاوی امری نومیدکننده است. تمام کوشش فلسفی من در این جهت بوده است که نشان دهم این نومیدی به‌ جای آن‌که ما را محکوم به بدبختی کند، اگر پذیرفته شود، فضایی برای نوعی خوشبختی، هرچند تراژیک، و نوعی حکمت، هرچند ناقص، می‌گشاید. من این را  «ناامیدی شاد»» نامیده‌ام، همانند «دانش شاد» نیچه، اما بیشتر بر اپیکور و اسپینوزا تکیه کرده‌ام که مرا به ‌شدت تکان دادند (به‌گمانم بسیار نیرومندتر و راستین‌تر از پدیدارشناسی بودند)، در حالی که همواره با پاسکال در جدال مانده‌ام و در عین حال مونتنی را کشف کرده‌ام که به من کمک کرد دیگران را روشن‌تر بخوانم – بی‌آن‌که هرگز به‌ تمامی به آن‌ها ایمان بیاورم.

داریوش: آثار شما به ‌ شفافیت و سادگی‌ معروف است. درست همانند کارل پوپر یا برتراند راسل، به نظر می‌رسد نوشتاری ساده و روشن را ترجیح می‌دهید، به‌ویژه برای دانشجویان و جوآن‌ها. برای دانشجویی غیر فرانسوی چون من، نوشته‌های شما بسیار خواندنی و روان است. دلیل گزینش این سبک نگارش چیست و به ‌نظر شما شفافیت چگونه می‌تواند به فلسفه خدمت کند؟

اسپونویل: من از نویسندگانی الگو گرفتم که دوستشان داشتم؛ اپیکور، اپیکتت، مونتنی، دکارت، اسپینوزا، پاسکال، دیدرو، مارکس، آلتوسر، لوی استروس، مارسل کونش، کلمان روسه و (این چهار تن اخیر مرا به دوستی خویش مفتخر ساختند. . .)  به نظر من زیباترین کتاب فلسفی در همه‌ی دورآن‌ها تأملات مابعدالطبیعه دکارت است. چه زیبایی! چه قدرتی چه وضوحی چه دقتی! چه ژرفایی! البته این امر من از ستایش نقد عقل محض کانت) که به نظر من بزرگ‌ترین فیلسوف دوران جدید است، همان‌گونه که ارسطو بزرگ‌ترین فیلسوف باستان بود) یا علم منطق هگل باز نمی‌دارد. با این ‌حال، من در آن آثار به ‌سرعت دچار ملال می‌شوم و کمتر به آن‌ها باور دارم. اراده‌ی کانت برای وارد کردن فلسفه به «راه مطمئن یک علم»، به گمانم ناشی از کژ فهمی فلسفه و خود علم بود. باور به «دانش مطلق» در نزد هگل نیز چیزی جز فریب خویش درباره‌ی دانش و خطا در باب مطلق نیست. خلاصه آن‌که من خود را آشکارا در سنتی جای دادم که آن را «سنت فرانسوی در فلسفه» می‌نامم؛ سنتی که از مونتنی، دکارت، پاسکال، ولتر، مونتسکیو، وونارگ، دیدرو، روسو (با آن‌که می‌خواست «شهروند ژنو» باشد)، برگسون، آلن، کامو و حتی سارتر (آنگاه که از تقلید هایدگر دست می‌کشد و به دکارتی بودنش بازمی‌گردد) گذر می‌کند. چگونه می‌توان این سنت را توصیف کرد؟ پیش از هر چیز با «شفافیت»، بی‌گمان (آنچه نیچه «زیبایی شفافیت فرانسوی» می‌نامید)، در عین حال با زیبایی. بیشتر فیلسوفان بزرگ ما در عین حال نویسندگانی سترگ‌اند، که چنین چیزی نه در آلمان (جز در مورد نیچه، که خود نیز فیلسوفان فرانسوی را ترجیح می‌داد) و نه در انگلستان صادق نیست. این امر به گونه‌ای فروتنی نظری مربوط می‌شود: فیلسوفان فرانسوی به‌ ندرت مدعی‌اند که از دیدگاه خدا یا مطلق می‌نویسند؛ آن‌ها به بیان هرچه روشن‌تر دیدگاه شخصی خویش بسنده می‌کنند، دیدگاهی که به ‌ناچار همواره امری ذهنی باقی می‌ماند. تأملات مابعدالطبیعه دکارت چیزی نیست جز یک خود زندگی‌نامه‌ی فکری. و چه چیز شخصی‌تر از مقالات مونتنی یا اندیشه‌های پاسکال؟ فلسفه‌ورزی به شیوه‌ی فرانسوی، فلسفه‌ورزی به زبان اول شخص است. و چون «سبک خود انسان است» (چنآن‌که بوفون گفته است)، این متفکران سبک شخصی خویش را می‌آفرینند، و بدین‌سان به همان اندازه که فیلسوف‌اند، نویسنده نیز هستند. این البته مانع از آن نیست که به همان اندازه لایب‌نیتس، کانت یا هگل (بزرگ‌ترین فیلسوفان سنت آلمانی) یا هابز، لاک و هیوم (بزرگ‌ترین چهره‌های سنت آنگلوساکسون) را ستایش کنم. اما این ستایش هرگز مرا از ترجیح دادن مونتنی، دکارت یا پاسکال بازنمی‌دارد و از الگو گرفتن از آن‌ها به جای همتایان آلمانی یا انگلیسی‌شان

داریوش: بیش از صدها تعریف از فلسفه در دوره‌های دور و نزدیک نزد متفکران گوناگون وجود دارد؛ تعریف شخصی شما از فلسفه چیست؟

اسپونویل: اجازه دهید شما را به فرهنگ فلسفی‌‌ام (انتشارات PUF، ۲۰۲۱) یا به صفحات نخست فلسفه (مجموعه‌ی «چه می‌دانم؟»، PUF، ۲۰۰۵) ارجاع دهم. فلسفه چیست؟ فلسفه نوعی عمل نظری است (گفتاری، عقلانی، مفهومی) اما نه علمی، که «کل» را موضوع خود می‌گیرد، «عقل» را ابزار خود می‌سازد و «حکمت» را غایت خود. از اینجا نتیجه می‌گیرم که فلسفه‌ای شایسته‌ی این نام تنها در برابر عقل و تجربه سر فرود می‌آورد. با کنار گذاشتن هرگونه وحی با منشا متعالی یا ماوراء طبیعی و کمتر در پی شناخت است تا در پی اندیشیدن یا پرسش‌گری؛ کمتر به افزودن دانسته‌های ما می‌اندیشد تا به تأمل درباره‌ی آنچه می‌دانیم یا نمی‌دانیم (فلسفه دانشی افزون بر دیگر دانش‌ها نیست، بلکه تأملی است بر دانسته‌های ممکن یا ناممکن.) اما هدف از این همه چیست؟ اندکی بهتر زیستن؛ این یعنی نخست روشن‌بین‌تر، سپس آزادتر و سرانجام (اگر ممکن باشد بی‌آن‌که از روشن‌بینی دست بشوییم) شادمان‌تر زیستن. با این حال باید افزود که هر چند خوشبختی یکی از اهداف سنتی فلسفه بوده است، اما هرگز نمی‌تواند معیار آن باشد. فلسفه، به‌ مثابه یک عمل عقلانی، نباید جز به آنچه راست می‌نماید گردن نهد («معیارِ ایده‌ی راست، داده‌ی آن است»، به تعبیر اسپینوزا؛ یا «ممکن بودن»، آن‌چنآن‌که با مونتنی یا پوپر می‌توان افزود.) از آن پس این به ما واگذار شده است که اگر توانستیم، آن را به صورتی از خوشبختی بدل کنیم. اما حقیقت در اولویت است. اندوهِ راستین بر شادی دروغین برتری دارد!

داریوش: از شما خوانده‌ام که: «مهم‌ترین موضوع برای فیلسوف، زندگی و مرگ بخشی از آن است، اما موضوع اساسی نیست.»من شخصا بسیار به مرگ می‌اندیشم، به‌ویژه از زمانی که زادگاهم کابل را ترک کردم و به این نتیجه رسیده‌ام که در زندگی «هیچ چیز پایدار نیست.» این اندیشه من این روزها بیش از پیش به واژه‌ی«قناعت» و اهمیت زیستن در آرامش با آنچه داریم سوق داده است. در چارچوب نظام‌های متافیزیکی، مرگ جایگاه خاصی نزد اسپینوزا (اخلاق) ندارد، زیرا در نظم ضروری طبیعت ادغام می‌شود؛ حال آن‌که در هایدگر (هستی و زمان)، فناپذیری و مرگ همواره حضوری ساختاری در هستی انسان دارد. شوپنهاور، در مقابل، مرگ را رهایی فرد از «اراده» و رنج می‌داند و بر وجه تراژیک و محدود زندگی انسان تأکید می‌ورزد. با توجه به سخن شما، به نظر می‌رسد که شما به اسپینوزا نزدیک‌تر هستید، اما در عین حال پلی میان متافیزیک اسپینوزا و اندیشه‌ی هایدگر قابل ترسیم است، زیرا او بر ساختارمندی وجود از رهگذر فناپذیری تأکید دارد. در این زمینه، چرا اندیشیدن به مرگ را مهم می‌دانید؟ و آیا در این پرسش خود را بیشتر اسپینوزایی، هایدگری یا شوپنهاوری می‌دانید؟

اسپونویل: آری، در زندگی، هیچ چیز پایدار نیست این همان چیزی است که هراکلیتوس دیده بود (Panta rhei  : همه‌ چیز در جریان و دگرگونی است) و مونتنی دریافته بود؛ آنچه آسیا مدام به ما یادآوری می‌کند (آنچه بوداییان «بی‌ثباتی» می‌نامند) و غرب تا این اندازه در پذیرش آن دشواری دارد! درباره‌ی اسپینوزا، حق با شماست: او جایگاه ویژه‌ای برای مرگ قائل نمی‌شود و حتی تظاهر می‌کند که هرگز به آن نمی‌اندیشد. این همان قضیه‌ی ۶۷ از کتاب چهارم اخلاق است: «انسان آزاد به هیچ چیز کمتر از مرگ نمی‌اندیشد و حکمت او تأملی است نه بر مرگ، بلکه بر زندگی.» نیمه‌ی دوم این گزاره به‌ راستی درست است، اما نیمه‌ی نخست را نقض می‌کند. چگونه می‌توان به زندگی اندیشید بی‌آن‌که به فناپذیری آن، یعنی به مرگی که آن را می‌بندد و نابود می‌کند، توجه داشت؟ در اینجا مونتنی و پاسکال روشن‌بینی دیگری دارند. برای اندیشیدن به مرگ نیازی به هایدگری بودن نیست؛ کافی است صادق و فانی باشیم. اما بیشتر انسآن‌ها ترجیح می‌دهند به چیز دیگری بیندیشند. مونتنی شگفت‌زده می‌شود: «می‌آیند، می‌روند، می‌دوند، می‌رقصند، از مرگ هیچ خبری نیست.» آن‌ها وانمود می‌کنند که نمی‌میرند.  این یعنی زیستن در دروغ و انکار. پس بلی، البته که باید به مرگ اندیشید. اما اندیشیدن مشخصا در باب چه؟ اگر مرگ هیچ است، همان‌طور که من باور دارم، چیز چندانی برای اندیشیدن به آن وجود ندارد و البته چیزی هم برای ترسیدن! این همان چیزی است که اپیکور دریافته بود: «مرگ هیچ نیست، نه برای زندگان و نه برای مردگان.» برای زندگان هیچ نیست، زیرا زنده‌اند، و برای مردگان هیچ نیست، زیرا دیگر نیستند. و چون هیچ است، چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. من با این موافقم، هر چند این هیچ (نیستی) تقریبا به ‌ناگزیر موضوعی برای اضطراب است، که باید آن را تا جای ممکن آرام پذیرفت (آری، آرام پذیرفتن این واقعیت که نمی‌توان کاملا آرام بود!) اما به ‌ویژه، و برخلاف گفته‌ی اپیکور یا اسپینوزا، این دلیل نمی‌شود که وانمود کنیم مرگ وجود ندارد. زیرا مرگ هیچ است، البته، اما ما می‌میریم و این هیچ نیست، بنابراین باید به مرگ اندیشید، نه برای یافتن غایتی موهوم (باز هم مونتنی حق دارد: «مرگ پایان است، نه هدف، زندگی») و نه برای لذت بردن از اضطراب یا ترسیدن، بلکه برای آن‌که زندگی را هرچه بیشتر دوست بداریم، چرا که می‌دانیم یگانه و محدود است. آندره ژید، خواننده‌ی بزرگ مونتنی، این را در خوراک‌های زمینی به زیبایی بیان کرده است: «اندیشه‌ای نه‌ چندان مداوم به مرگ، بهایی نه ‌چندان گران به کوچک‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ات داده است.» آری، زیرا اگر بیشتر به این می‌اندیشیدیم که خواهیم مرد، بهتر، ژرف‌تر و شدیدتر زندگی می‌کردیم، چرا که هر لحظه در پرتو «پس‌زمینه‌ی بسیار تاریک مرگ»، به تعبیر ژید، ارزشمندتر می‌شد. پس این زندگی است که اهمیت دارد، نه مرگ؛ در این مورد اپیکور و اسپینوزا درست می‌گویند و زندگی، همان‌گونه که مونتنی می‌گوید، باید «خود غایت خویش باشد» یگانه معنای زندگی، زیستن است. اگر آن را دوست نمی‌دارید، دست‌کم دیگران را از آن بیزار نکنید! اما واقعیت این است که زندگی به مرگ سپرده شده است. تنها راه دوست داشتن زندگی، آنگونه که هست (یعنی فانی)، پذیرفتن مرگ است، تا جای ممکن با آرامش. باز هم مونتنی بهترین بیان را دارد: «می‌خواهم زندگی کنم، و کارهای زندگی را تا آنجا که می‌توانم ادامه دهم، و مرگ مرا در حال کاشتن کلم‌هایم بیابد، اما بی‌اعتنا به خود مرگ، و بیش از آن بی‌اعتنا به باغ نیمه‌تمامم.» این بی‌اعتنایی که مرا مسحور می‌کند، درست نقطه‌ی مقابل هم انکار است (کسانی که وانمود می‌کنند نمی‌میرند) و هم اضطراب («هستی برای مرگ» هایدگر،) مونتنی خوب می‌داند که خواهد مرد و از آن آزرده نمی‌شود، چرا که همه‌چیز می‌میرد. اما زندگی را دوست می‌دارد) برای من، پس، من زندگی را دوست دارم: «این تقریبا واپسین کلمات جستارهاست و آن را دقیقا به این دلیل بیشتر دوست می‌دارد که می‌داند زودگذر است.»

داریوش: شما با ژان ژاک روسو مخالفت می‌کنید که می‌گوید: «انسان آزاد به دنیا می‌آیند، ولی همه جا در زنجیرند» و تأکید می‌کنید که انسان آزاد متولد نمی‌شود، بلکه آزاد می‌شود. چرا چنین فکر می‌کنید؟ آزادی از نظر شما چیست؟ شخصا من بر این باورم که ما آزاد هستیم، اما در جهانی محدود و متعین ‌شده توسط شرایط و قیود. آیا این دیدگاه را می‌پذیرید؟

اسپونویل: آزاد بودن یعنی انجام دادن آنچه می‌خواهیم. بنابراین ما بدیهی است که هرگاه آنچه را می‌خواهیم انجام می‌دهیم، آزادیم. در جهانی «متعین شده توسط شرایط و قیود؟» بلی، قطعا، همان‌طور که همیشه بوده، و این مانع آزادی ما نمی‌شود. برای مثال، من تابع گرانش هستم، چه بخواهم و چه نخواهم. اما این مانع آن نمی‌شود که بروم هر کجا که می‌خواهم و حتی در حقیقت این امکان را برایم فراهم می‌کند (زیرا اگر در بی‌وزنی زندگی می‌کردم، بسیار دشوارتر بود.) خوب، اما چرا آنچه می‌خواهید را می‌خواهید؟ در اصل: چون شما همان چیزی هستید که هستید و که انتخاب کردید که آنچه هستید باشید؟ هرگز. بنابراین تمام انتخاب‌های شما تابع چیزی هستند (خود شما) که انتخاب نکرده‌اید، و به‌ویژه تابع کارکرد مغزتان که نمی‌توانید آن را انتخاب کنید، چرا که تمام انتخاب‌های شما بر آن متکی‌اند و وابسته‌اند. نتیجه می‌گیرم که آزادی نمی‌تواند مطلق باشد و آن چیزی نیست که «قدرت نامحدود تعیین خود» باشد، همان‌طور که استاد و دوست من مارسل کونش می‌خواست و بنابراین، این آزادی، همان «اراده آزاد» نیست. پس آزادی چیست؟ قدرت تعیین خود به‌طور معین «این چیزی است که من «اراده» می‌نامم)، به همان اندازه که یک قدرت مسلم است می‌خواهم آنچه را می‌خواهم، در تعییناتش نیز لازم و ضروری است به شما چالش می‌دهم که اکنون چیزی غیر از آنچه می‌خواهید بخواهید. آیا می‌توان تغییر کرد؟ بلی، و حتی ما مدام در حال تغییر هستیم! اما تغییر به معنای تبدیل شدن به کسی دیگر نیست، و نه پایان یافتن خود بودن، زیرا برای پیشرفت لازم است همان فرد بمانیم. خلاصه این‌که، من قطعا به آزادی باور دارم (قدرت معین تعیین خود)، و اصلا به اراده آزاد (قدرت نامحدود تعیین خود) باور ندارم. اینجا جایی است که من به‌طور رادیکال با روسو، و همچنین به‌ویژه با سارتر، اختلاف دارم. سارتر می‌نویسد: «اگر انسان آزاد است، ابتدا هیچ نیست.» چه کسی می‌تواند به این باور داشته باشد؟ به این نوزاد نگاه کنید که تازه از رحم مادر خارج شده است: چه کسی جرأت می‌کند بگوید که او هیچ نیست؟ من کاملا برعکس این را باور دارم: او دقیقا همان است که هست، برای مثال ۳٫۲ کیلوگرم گوشت، استخوان و مغز، با ژن‌های مشخص و تا حدودی تعیین ‌کننده، جنسیت مشخص، در محیط اجتماعی و فرهنگی معین… آیا او آزاد است؟ بدیهی است که نه، یا خیلی کم. او از جهان هیچ نمی‌داند. نمی‌داند چه است، چه می‌خواهد و چه می‌تواند. چگونه می‌تواند آزاد باشد؟ او به مرور، با سال‌ها یادگیری خواستن، شناختن و عمل کردن، آزاد می‌شود… این همان کاری است که کودکی و نوجوانی انجام می‌دهند: تبدیل شدن به آزاد، و هیچ‌گاه پایان نمی‌یابد و هرچه بیشتر از عقل خود بهره ببرد، آزادی بیشتری خواهد داشت، زیرا عقل تنها به خودش فرمان می‌دهد.

داریوش: شما بسیار درباره‌ی خوشبختی و حکمت نوشته‌اید؛ در جهانی که با عدم قطعیت، بحرآن‌های اجتماعی و زیست‌محیطی و جستجوی مداوم برای عملکرد و مالکیت مشخص می‌شود، یافتن رضایت واقعی به نظر می‌رسد که تبدیل به یک چالش روزمره شود. آیا فکر می‌کنید فلسفه پیش از هر چیز یک «تمرین زندگی» است که می‌تواند به ما کمک کند بهتر زندگی کنیم، نوعی آرامش در خود پرورش دهیم و به حکمت نزدیک‌تر شویم؟ از نظر شما، چگونه فلسفه می‌تواند ما را در سازگاری میان خواسته‌ها، وظایف و آرزوی داشتن یک زندگی پربار در جهانی پر از تضاد و ناپایداری یاری کند؟

اسپونویل: جهان همیشه با عدم قطعیت همراه بوده است، و رضایت واقعی همواره چالشی یا استثنایی بوده است. در مورد فلسفه، خیر، فلسفه پیش از هر چیز یک تمرین زندگی نیست؛ فلسفه در ابتدا یک کار فکری است، یک «تمرین نظری»، همان‌طور که آلتوسر می‌گفت، که به‌طور ضروری و مشروع انتزاعی و گفتاری است. او از طریق «گفتار و استدلال» انجام می‌شود، همان‌طور که اپیکور می‌گفت. آیا فلسفه به سوی خوشبختی میل دارد؟ بلی، مانند هر فعالیت انسانی دیگر. پاسکال، شوپنهاور و فروید نشان داده‌اند که هر انسان، چه فیلسوف باشد و چه نباشد، در پی خوشبختی است و همه در این تلاش ناکام می‌مانند، حتی فیلسوفان. من از همین واقعیت شروع کردم که با ناامیدی‌ای که پیش‌تر بیان کردم، همخوانی دارد. بخش تلخ و ناامید کننده سرنوشت انسان آن است که مرگ گریبان‌گیر همه ماست و جستجوی خوشبختی همواره بی‌نتیجه می‌ماند. این حقیقت را می‌پذیریم. اما آیا به این معنا همه ما بدبخت هستیم؟ نه، همه نه! همیشه نه! هرچه بیشتر به این ناامیدی اندیشیدم، زندگی برایم زیباتر، جالب‌تر، دلپذیرتر (بلی، با وجود تراژدی و مرگ، یا حتی به دلیل فکر کردن بیشتر به آن‌ها) و گاهی حتی خوشبخت بود.

این جمله‌ای است که از ژورنال فوق‌العاده ژول رنه پیدا کرده‌ام: «من انسانی خوشبخت هستم، زیرا از خوشبختی دست کشیده‌ام.» البته همه چیز بستگی به این دارد که ما از خوشبختی چه توقعی داریم…

داریوش: خوشبختی را چگونه تعریف می‌کنید؟

اسپونویل: سؤال خوبی است، اما دشوارتر از آن است که به نظر می‌رسد؛ زیرا خوشبختی، همان‌طور که کانت گفته است، «یک ایده‌آل نه از جانب عقل، بلکه از جانب تخیل است.» همه در رویای آن هستند، اما هیچ ‌کس دقیقا نمی‌داند چیست و چه‌طور به آن برسد. با این حال، بیایید تلاش کنیم. پیش از آن که بگوییم خوشبختی چیست، ابتدا باید روشن کنیم که خوشبختی چه نیست. قطعا خوشبختی شادی دائمی، مداوم و غیر قابل تغییر نیست؛ این همان چیزی است که من آن را «سعادت مطلق» می‌نامم و صرفا یک رؤیا است. همچنین خوشبختی ارضای همه‌ی خواسته‌هایمان نیست، کاری که آشکارا ناممکن است، زیرا خواسته‌های ما بی‌پایانند و زندگی ما محدود به فناست. این همان چیزی است که من آن را «کمال مطلق» می‌نامم، رؤیایی غیر قابل دستیابی، حداقل در طولانی‌مدت. پس خوشبختی چیست، اگر نه سعادت مطلق شادی دائمی یا حتی پایدار) و نه کمال مطلق ( رضایت از همه‌ی خواسته‌ها؟ پاسخ من ممکن است هم ساده و هم ناامیدکننده به نظر برسد، اما به‌ راستی بسیار روشنگر است. تعریف پیشنهادی من این است: «خوشبختی، عکس بدبختی است.» ممکن است بگویید که هنوز پیشرفتی نکرده‌ایم… برعکس، ما پیشرفت کرده‌ایم و چه پیشرفتی. زیرا خوشبختی، به‌طور دقیق، هیچ ‌کس نمی‌داند چیست؛ ممکن است فقط یک رؤیا یا «ایده‌آل تخیلی» باشد. اما بدبختی را میلیون‌ها نفر می‌دانند، چون تجربه کرده‌اند. بدبختی ایده‌آل نیست؛ تجربه است. بنابراین می‌توانم بر تجربه‌ی واقعی بدبختی تکیه کنم تا تلاش کنم عکس آن، یعنی خوشبختی، را بفهمم. تجربه‌ی من از بدبختی به من اجازه می‌دهد تعریف زیر را پیشنهاد کنم؛ من بدبختی را هر بازه‌ی زمانی می‌نامم که در آن هیچ شادی‌ای بلافاصله و به‌طور مداوم ممکن به نظر نمی‌رسد. این شادی فقط در صورتی ممکن است که چیزی اساسی در نظم جهان تغییر کند. شما صبح بیدار می‌شوید؛ شادی وجود ندارد، و از روی تجربه می‌دانید که در طول روز یا روزهای بعد نیز نخواهد بود. چرا؟ زیرا شما کسی را که بیشترین دوستش داشتید از دست داده‌اید، یا به‌طور شدید از بیماری لاعلاج رنج می‌برید… هر شادی برای شما به‌طور مداوم غیرممکن است؛ شما بدبختید. همان‌طور که گفتم، خوشبختی عکس بدبختی است. بنابراین من «خوشبختی» را هر بازه‌ی زمانی می‌نامم که در آن شادی بلافاصله و به‌طور مداوم ممکن به نظر برسد. نه همیشه واقعی، نه رؤیایی، زیرا آن سعادت مطلق است که وجود ندارد، بلکه امکان بلافاصله و مداوم آن. شما صبح بیدار می‌شوید؛ شادی وجود دارد یا وجود ندارد، برای من بسیار نادر است، چون اغلب به دشواری بیدار میٰ‌شوم، اما می‌دانید که ممکن است بیاید، و احتمالا در طول روز یا فردا، برای چیزهای کوچک یک لبخند، یک پرتو خورشید، یک آهنگ…) یا چیزهای بزرگ (جهان، زندگی بیاید، سپس برود و بازگردد… این دوره‌های طولانی که ممکن است ماه‌ها یا سال‌ها طول بکشد که در آن شادی بلافاصله و به‌طور مداوم ممکن به نظر می‌رسد، همان چیزی است که من آن را خوشبختی می‌نامم. ممکن است اعتراض کنند که این معنای کلمه نیست، همان‌طور که در فرهنگ لغت‌ها آمده است «حالت رضایت کامل و کمال»، طبق لاروس. قبول، اما اگر فرهنگ لغت‌ها برای حقیقت کافی بودند، آیا نیاز به فلسفه داشتیم؟ ممکن است بگویند پاسکال، کانت و فروید که من به آن‌ها احترام می‌گذارم، من را اشتباه می‌دانند. اما نه، زیرا آن‌ها درباره‌ی همان چیز صحبت نمی‌کنند. من قبول دارم که کمال مطلق و سعادت مطلق در طولانی‌مدت ممکن نیستند. اما آیا این دلیلی برای رد زبان معمولی است؟ وقتی سخن از معناست، کاربرد آن است که تعیین‌کننده است. میلیون‌ها نفری که خود را خوشبخت می‌دانند ۷ نفر از ۱۰ فرانسوی طبق نظرسنجی اخیر، چرا باید همه‌ی آن‌ها را دروغ‌گو یا احمق بدانیم؟ بهتر است حرف‌شان را جدی بگیریم و سعی کنیم بفهمیم چرا خود را خوشبخت می‌دانند. آیا چون همیشه شاد یا کاملا راضی‌اند؟ قطعا نه؛ بلکه چون حس می‌کنند که بدبخت نیستند. من در این حس، نوعی حکمت عملی می‌بینم. به جای این‌که از این‌که خوشبخت نیستیم ناراحت باشیم، خوشحال باشیم که بدبخت نیستیم! علاوه بر این، خوشبختی در داشتن به اوج نمی‌رسد، همان‌طور که همه می‌دانند و نه در «بودن» به اوج نمی‌رسد، برخلاف آنچه برخی مدعیان می‌گویند. ما بسیار کوچکیم و برای مدت کوتاه! خوشبختی در داشتن یا بودن به اوج نمی‌رسد، بلکه در عمل کردن، اگر ممکن است با دیگران، یعنی در عمل و رابطه. این همان چیزی است که من آن را خوشبختی در عمل می‌نامم؛ شادی عمل کردن، با دیگران به‌ویژه علیه بدبختی و درست عمل کردن و کسانی که ادعا می‌کنند خوشبختی وجود ندارد، آن را با کمال مطلق یا سعادت مطلق اشتباه گرفته‌اند مانند پاسکال، کانت یا فروید، یا هرگز واقعا بدبخت نشده‌اند، حتی یک بار در زندگی. چه بهتر یا چه بدتر برای آن‌ها. دیگران، کسانی که بدبختی را تجربه کرده‌اند، خوب می‌دانند که خوشبختی نیز وجود دارد. آن‌ها مدت‌هاست که از شاد بودن همیشگی یا رضایت کامل دست کشیده‌اند و فقط خوشبخت‌تر شده‌اند. چه خوشبختی‌ای است که روزانه حس کنیم شادی گاهی واقعی، گاهی نه، بلافاصله و به‌طور مداوم ممکن است و چه شادی‌ای، گاهی، در لذت بردن از آن! این خوشبختی مطلق نیست ما کم و بیش خوشبختیم؛ شادی کم و بیش شدید، مکرر یا محتمل نسبی است، اما چقدر خوشایند است.

داریوش: شما به دلیل خداناباوری‌تان شناخته شده‌اید، اما درباره بُعد معنوی زندگی نیز صحبت می‌کنید. من می‌خواهم بدانم آیا زندگی بدون دین لزوما به معنای فقدان معنویت است؟ آیا می‌توان همزمان فیلسوف و عمیقا معنوی بود و به نظر شما، آیا این معنویت جدا از دین می‌تواند راهنمایی برای جوامع آینده ما باشد و می‌توان این معنویت را «معنویت سکولار» نامید؟

اسپونویل: معنویت یعنی زندگی روح (spiritus در لاتین، که واژه‌ی فرانسوی «spiritualité» از آن آمده است.) خوب، تا جایی که من می‌دانم، بی‌خدایان کمتر از دیگران روح ندارند. چرا باید کمتر معنویت داشته باشند؟ روح چیست؟ توانایی اندیشیدن، تخیل کردن، دوست داشتن، تأمل کردن، خواستن، خندیدن… برای این کار نیازی به باور به خدا نیست؛ کافی است مغزی سالم داشته باشیم. بیایید روشن‌تر بگوییم. معنویت، حیات ذهن و روح است، به ویژه در نسبت آن با بی‌نهایت، ابدیت و مطلق. زندگی معنوی ما، نسبت محدود ما با بی‌نهایت، نسبت زمانی ما با ابدیت و نسبت نسبی ما که بی‌تردید نسبی است با مطلق را شامل می‌شود. چه در چارچوب دین باشد و چه در بی‌خدایی، معنویت جزئی از سرشت انسانی است. ترک آن، هم ناداانی است و هم غم‌انگیز. «معنویت سکولار» یا «سکولاریزه شده؟» بلی، اگر شما آن‌طور می‌خواهید. اما من ترجیح می‌دهم از «معنویتِ درون‌ماندگار» سخن بگویم، یعنی معنویتی بی‌خدا و بی‌فراسو. من بی‌نهایتی جز طبیعت نمی‌شناسم، ابدیتی جز اکنون، بی‌قیدی جز مجموعه‌ی قیود و مطلقی جز کلیتِ نسبی. من این را در یک فرمول خلاصه کرده‌ام، فرمولی که کم ‌وبیش از ناگارجونا، متفکر وعارف بزرگ بودایی در سده‌ی دوم میلادی، گرفته‌ام: «تا وقتی میان نیروانا و سامسارا تفاوت می‌گذاری، در سامسارا هستی.» تا وقتی میان ابدیت و زمان تفاوت می‌گذاری، در زمان مانده‌ای. تا وقتی میان مطلق و نسبی تفاوت می‌گذاری، در نسبی گرفتار مانده‌ای. تا وقتی میان رستگاری و گم‌گشتگی تفاوت می‌گذاری، خودت گم‌گشته‌ای. خلاصه این‌که اندیشه‌ی من، این‌بار با واژگان مسیحی بیان شده، چنین است؛ ما همین حالا در ملکوت‌ایم؛ ابدیت همان اکنون است.»

داریوش: جیدو کریشنامورتی (۱۸۹۵–۱۹۸۶)، فیلسوف و اندیشمند هندی قرن بیستم، می‌گوید: «تو را دوست دارم، و هیچ چیزی از تو نمی‌خواهم»،  به‌این ترتیب عشق را به‌عنوان توجه خالص و بخشش بدون تمایل به مالکیت تعریف می‌کند. این ایده برای من رادیکال و به‌شدت طلبکارانه به نظر می‌رسد، زیرا فرض می‌کند عشق می‌تواند مستقل از کمبود یا جستجوی رضایت شخصی وجود داشته باشد. در مقایسه، افلاطون در ضیافت (Banquet) عشق را به‌ عنوان هوس (éros) می‌بیند، حرکتی به سوی آنچه کم داریم و به جانب زیبایی، در حالی که اسپینوزا در اخلاق (Éthique) معتقد است عشق اساسا شادی‌ای است که با تصور یک علت بیرونی همراه است، و شوپنهاور عشق را تجلی اراده‌ی زیستن می‌داند که با تولید مثل و رنج انسانی مرتبط است. در این زمینه، آیا شما فکر می‌کنید پیشنهاد کریشنامورتی واقعا راهی به سوی مفهومی اصیل و بی‌غرض از عشق باز می‌کند، یا تنها ایده‌آلی است تقریبا غیرقابل دستیابی در تجربه‌ی انسانی که همواره با کمبود، خواسته و اراده همراه است؟ و از نظر فلسفی، آیا باید عشق واقعی را به‌عنوان رهایی از هوس فهمید یا برعکس، به‌عنوان تعالی ‌یافتن این هوس؟

اسپونویل: همه چیز به این بستگی دارد که درباره‌ی کدام نوع عشق صحبت می‌کنیم؛ افلاطون و شوپنهاور درباره‌ی  هوس (éros) درست می‌گویند، یعنی درباره‌ی شور عاشقانه که همواره با کمبود یا ناامیدی همراه است. ارسطو و اسپینوزا درباره‌ی دوستی (philia) درست می‌گویند که شادی عشق ورزیدن است: دوست داشتن دوستان یا همسر، به معنای کمبود آن‌ها نیست، بلکه لذت بردن و شاد بودن از وجود، حضور و عشق آن‌ها است. و کریشنامورتی، مانند سیمون ویل، درست می‌گوید که عشق می‌تواند از خودمحوری آزاد باشد، چیزی که مسیحیان آن را آگاپه (agape) یا عشق نوع‌دوستانه می‌نامند: دوست داشتن کسی که دیگران برای ما کم است (éros) یا که به ما سود می‌رساند (philia) نیست، بلکه کسی است که هست، صرفا، حتی وقتی ظاهر ناخوشایندی دارد، شخصیت بدی دارد یا بوی نامطبوع می‌دهد. از نظر من، این تنها یک ایده‌آل است، که تنها با فقدانش می‌درخشد، برخلاف شفقت بودایی که تجربه‌ای روزمره است. اما این ایده‌آل می‌درخشد: ما را روشن می‌کند و حداقل مسیری را نشان می‌دهد که می‌توانیم در آن پیش برویم. در این زمینه، به فصل پایانی رساله‌ی کوچک درباره‌ی فضایل بزرگ و کتابم نه جنسیت، نه مرگ… ارجاع می‌دهم.

داریوش: تفاوت اخلاق (morale) و اخلاقیات (éthique) چیست؟ این مفاهیم اغلب با هم اشتباه گرفته می‌شوند و در جهانی که با بحرآن‌های متعدد  جنگ‌ها، بی‌عدالتی‌های اجتماعی، سرکوب زنان و دختران در افغانستان تحت رژیم طالبان، خشونت‌ها و نابرابری‌های ناشی از سرمایه‌داری، مشخص می‌شود، فلسفه‌ورزی درباره‌ی درست یا نیکو بودن عمل انسانی پیچیده‌تر به نظر می‌رسد. آیا هنوز می‌توان اخلاق یا اخلاقیات را به‌عنوان راهنمایی‌های جهانی برای عمل انسانی در نظر گرفت، یا باید اذعان کنیم که آن‌ها به‌شدت وابسته به زمینه‌های تاریخی، فرهنگی و سیاسی هستند؟ و در این چارچوب، فلسفه چگونه می‌تواند به ما کمک کند تا درباره‌ی مسوولیت‌های فردی و جمعی خود در مواجهه با این مشکلات بیندیشیم؟

اسپونویل: هر کس می‌تواند تعاریف خود را داشته باشد. از نظر من، اخلاق (morale) مجموعه‌ی تکالیف ماست و اخلاقیات (éthique) مجموعه‌ی تفکر شده و سلسله‌مراتبی از خواسته‌هایمان. اخلاق فرمان می‌دهد؛ اخلاقیات توصیه می‌کند. اخلاق خود را یگانه و جهانی، حتی مطلق می‌داند؛ اخلاقیات خود را ویژه و نسبی می‌شناسد. در عمل، ما به هر دو نیاز داریم. این‌که هر دو به زمینه‌های تاریخی، فرهنگی و سیاسی وابسته‌اند، روشن است. اخلاق ارسطو که برده‌داری را تحمل می‌کرد، دیگر اخلاق ما نیست. اخلاق طالبان که زنان را سرکوب می‌کند، اخلاق من نیست. این دلیل نمی‌شود که از هر نوع جهانی شدن دست بکشیم. انسانیت یگانه است. عقل یگانه است. تمدن‌های مختلف، از طریق جهانی‌شدن، تمایل به نزدیک شدن دارند. و اگر هیچ اخلاقی کاملا جهانی نیست، در واقع برخی‌ها در حقوق بیشتر قابل جهانی شدن هستند. بر عهده‌ی ماست که حقوق بشر و همچنین حقوق زنان که همگی قابلیت جهانی شدن دارند، بر حقوق ادعایی و بسیار خاص خدا، مردان یا متعصبین غالب شود.

داریوش: شما خود را انسان‌گرا، ماتریالیست و خردگرا معرفی کرده‌اید. می‌توانید توضیح دهید که این سه اصطلاح برای شما چه معنایی دارند و این ارزش‌ها چگونه می‌توانند در جهانی اغلب ظالمانه و ناعادلانه زندگی ما را هدایت کنند؟

اسپونویل: من ماتریالیست هستم، به همان معنایی که اپیکور در نظر داشت؛ معتقدم همه ‌چیز ماده است یا محصول ماده به عبارت دیگر واژه‌ی «غیرمادی» تنها به مجموعه‌ای اشاره دارد که از نظر هستی‌شناختی خالی است. من خردگرا هستم، به همان معنایی که اسپینوزا در نظر داشت؛ معتقدم همه‌چیز عقلانی است، یعنی از نظر تئوریک قابل فهم توسط عقل است، گرچه در عمل هرگز نمی‌توان همه‌ چیز را توضیح داد. این به این معناست که غیر عقلانی وجود ندارد، برخلاف غیرمنطقی که بیش از حد وجود دارد و سرانجام، انسان‌گرا هستم، همان معنایی که مونتنی در نظر داشت؛ هدف بزرگ‌داشت عظمت انسان نیست و حتی دیدن خدا در آن نیست، همان‌طور که دوست من لوک فرری انجام می‌دهد، بلکه هدف ما بخشیدن به یکدیگر و تلاش برای «بهترین کردن انسان» است، همان‌طور که مونتنی می‌گفت؛ با خودداری از انجام بدترین کارها که توانایی انجام آن را داریم و گاهی انجام دادن کمی خوبی. بگذارید بگویم که انسان‌گرایی من نه یک دین است و نه متافیزیک، بلکه یک اخلاق است. این ارزش‌ها چگونه می‌توانند شما را هدایت کنند؟ دوستان عزیز، این بستگی به خود شما دارد، بسیار بیشتر از این‌که به خود این ارزش‌ها وابسته باشد، و به همین دلیل ترجیح می‌دهم درباره‌ی فضایل صحبت کنم که ارزش‌های تحقق‌یافته‌اند) نه ارزش‌ها (که تنها انتزاعی هستند.کمبود ارزش‌ها وجود ندارد؛ کمبود عشق و شجاعت است.

داریوش: به‌ عنوان دانشجوی فلسفه، متوجه شده‌ام که فلسفه بسته به نحوه‌ی تدریس تغییر می‌کند. به نظر شما نقش اصلی یک فیلسوف چیست؛ آموزش، فلسفه‌ورزی برای خود، یا فلسفه‌ورزی برای مردم؟ و به نظر شما چه چیزی باعث می‌شود فلسفه‌ای در زمان ما زنده بماند؟

اسپونویل: مواظب باشید فلسفه را با تاریخ فلسفه یا دکترین‌ها اشتباه نگیرید. فلسفه «یک فعالیت است نه یک دکترین» همان‌طور که ویتگنشتاین می‌گفت و بنابراین نمی‌توان آن را آموخت (کانت: «نمی‌توان فلسفه آموخت؛ تنها می‌توان فلسفه‌ورزی را آموختاند.») تاریخ فلسفه و دکترین‌ها قابل آموزش هستند و بخش اصلی دوره‌های دانشگاهی فلسفه‌اند. هر دو محترم‌اند و بدون شناخت تاریخ فلسفه، فلسفه‌ورزی دشوار است. اما فلسفه مهم است! اگر آدمی برای خودش فلسفه نورزد، همان‌طور که گفتید، اصلا فلسفه نورزیده است، بلکه فقط وانمود کرده است. این مانع فلسفه‌ورزی برای دیگران نیست، اگر ابزارش را داشته باشید، که عمدتا از طریق کتاب‌هاست. فلسفه زنده است زیرا مردم چیزی در آن می‌یابند که به زندگی و تفکرشان کمک می‌کند؛ حتی اگر تنها یک نفر باشد (مثلا خود فیلسوف)، اما هرچه بیشتر باشد بهتر است.

داریوش: من بسیار نگران اتفاقات جهان امروز هستم. آیا به نظر شما فیلسوف وظیفه اخلاقی دارد که در برابر بی‌عدالتی‌ها وارد عمل شود یا مسوولیت او تنها اندیشیدن و نوشتن است؟ و به‌عنوان یک دانشجوی جوان فعال، چگونه می‌توانیم تعادل بین اندیشه و عمل را در زندگی روزمره برقرار کنیم؟

اسپونویل: فیلسوف همان وظایف هر انسان دیگری را دارد و من معتقدم گاهی مسوولیت ماست که در برابر بی‌عدالتی‌ها وارد عمل شویم. درباره‌ی تعادلی که گفتید بین اندیشه و عمل، از خود بپرسید کجا بیشتر مفید خواهید بود: چسباندن پوستر یا فلسفه‌ورزی؟ تجربه‌ی من نشان داده می‌توان هر دو را انجام داد، اما فلسفه، هرچند ناکافی باشد، جذاب‌تر است و همیشه کمتر مفید نیست.

داریوش:‌ شما درباره موضوعات متنوعی نوشته‌اید؛ خوشبختی، عشق، اخلاق، معنویت. چگونه موضوعات خود را انتخاب می‌کنید و به نظر شما خلاقیت فلسفی در حل مسائل، طرح سوالات جدید یا پیشنهاد شیوه‌های زندگی است؟

اسپونویل:‌ مسائل مهم هستند و باعث پیشرفت من می‌شوند. «سوالات جدید» را خیلی جدی نمی‌گیرم و «شیوه‌های جدید زندگی» هم نه، اما مسائل، بلی. مثال‌ها؛ چگونه مادی‌گرایی و عقل‌گرایی را هماهنگ کنیم؟ چگونه تراژدی و خوشبختی، ناامیدی و شادی را در کنار هم بیاوریم؟ آزادی به چه معناست؟ خوشبختی چیست؟ زمان چیست؟ معنویت بدون خدا چیست؟ سرمایه‌داری اخلاقی است؟ آیا جنگ‌های عادلانه وجود دارد؟ چه حکمت برای زمان ما؟ چگونه نسبی‌گرا باشیم بدون نیهیلیست بودن؟ چگونه مطلق‌گرا باشیم بدون دگماتیست بودن؟ چگونه اخلاقی جهانی و نسبی داشته باشیم؟ چگونه به سیاستی لیبرال، مؤثر و عادلانه برسیم؟ مسائل جدید نیستند، اما شیوه‌ی پرداختن به آن‌ها و تلاش برای پاسخ دادن به آن‌ها متفاوت است. همان‌طور که پاسکال می‌گفت، تفکر مانند بازی تنیس است؛ همه از یک توپ استفاده می‌کنند؛ مهم این است که آن را به خوبی به کار ببریم. درباره‌ی شیوه‌های زندگی، من نوآوری نکرده‌ام؛ همه در اپیکور، اپیکتتوس، عیسی یا بودا، مونتنی یا اسپینوزا، آلن یا کامو، پرآن‌هاپاد یا اتی هیلسم، سیمون ویل یا کریشنامورتی هست.

داریوش: در نهایت، آینده فلسفه در جامعه معاصر را چگونه می‌بینید، با وجود فناوری و بحرآن‌های اجتماعی و زیست‌محیطی آیا فلسفه هنوز می‌تواند به طور ملموس زندگی ما را تحت تأثیر قرار دهد یا در حال تبدیل شدن به یک گفتمان صرفا دانشگاهی است؟

اسپونویل: فلسفه به‌ حق یک گفتمان علمی – دانشگاهی است. اما زندگی را نمی‌توان به درس و بحث دانشگاهی فروکاست. باید «واقعا» فلسفه ورزید، همان‌طور که اپیکور می‌گفت، برای بهتر اندیشیدن و بهتر زیستن. این فلسفه‌ورزی به تنهایی بحرآن‌های اجتماعی، سیاسی و زیست‌محیطی را حل نمی‌کند، اما ممکن است کمک کند بهتر آن‌ها را بفهمیم و در برابر آن‌ها موضع‌گیری آزادانه و مؤثر داشته باشیم. فلسفه جایگزین اخلاق یا سیاست نیست، اما کمک می‌کند درباره‌ی اخلاق و سیاستی که دنبال می‌کنیم، روشن‌تر باشیم. من از فعالانی که حزب خود را فلسفه می‌دانند یا تنها برای توجیه خود فکر می‌کنند، محتاطم. تفکر یعنی حتی علیه زمانه، علیه جناح خود و علیه خود فکر کردن. آزادی ذهن، برای فیلسوف ارزشمندتر از پیروزی است. برای یک کنشگر اما معمولاً برعکس است. به همین دلیل، کنشگران باید فلسفه‌ورزی کنند تا آزاد بمانند؛ همان‌طور که فیلسوفان هم، اگر بخواهند مؤثر باشند، می‌توانند به شیوهٔ خود برای آرمانی که عادلانه می‌دانند، دست به کنشگری بزنند. فلسفه جایگزین اخلاق یا سیاست نیست، و برعکس، اخلاق و سیاست جایگزین فلسفه نیستند.

داریوش: از شما بابت پذیرش انجام این مصاحبه عمیقا سپاسگزارم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *